تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . . - مطالب دیگر
 

سلسله غیر قابل پیش‌بینی حوادث

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 2 شهریور 1394-11:52 ب.ظ

ایده سفر در زمان برای خیلی‌ها شاید ایده مضحک و حتی غیر‌ممکنی باشد، اما برای پسر بچه‌ای که در دنیای فانتزی و علمی‌تخیلی زندگی کرده و بزرگ شده است، نه. همیشه آدم‌ها دوست داشته اند به گذشته برگردند. که، اتفاقات بد گذشته را تغییر بدهند . که، بیشتر با اتفاقات خوب زندگیشان سر کنند. شاید یکی دوست داشته باشد به گذشته برگردد، به یک هفته قبل که عزیزی را از دست داده و لحظه لحظه بودن با او را دوباره لمس کند. با این حال سفر در زمان برای من نه تنها هیچ‌وقت جزء آرزوهایم نبوده، بلکه از آن دست مواردی بوده که همیشه از آن‌ فراری بوده‌ام.

منِ امروز، بعد از چندین سال زندگی، با قدری تجربه و از سر گذراندن انبوهی از اتفاقات خوب و بد، اینجا ایستاده‌ام. شخصیت به خصوصی دارم، دوستانی دارم که دوستشان دارم، عزیزانی دارم که از دستشان داده‌ام و خاطرات تلخ و شیرینی هم از گذشته، همراهم به دوش می‌کشم. حال اگر تکنولوژی به حدی برسد که بتواند به من امکان سفر در گذشته را بدهد، اولین چیزی که ذهنم را مشغول خواهد کرد این است که به چه زمانی بروم؟ مطمئنا دوست ندارم سوار این ماشین زمان شده و در میان خاطرات و اتفاقات بد، از آن پیاده شوم.

نگاهی به گذشته‌ام می‌کنم و می‌بینم در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام، غم و شادی جدا از هم را تجربه نکرده‌ام. حتی چه بسیار غم‌هایی که بعدها باعث شادی‌ام شده‌اند و چه بسیار شادی‌هایی که علت غم‌های بعدی‌ام بوده‌اند. می‌نشینم و با خودم حساب و کتاب می‌کنم. دوست دارم به گذشته برگردم و غم‌هایی را از آن حذف کنم که بعد‌ها باعث خوشحالی‌ام شده‌اند؟ یا به گذشته بروم و خط باطل روی شادی‌هایی بکشم که به مرور، باعث فرو رفتنم در یک غم بزرگ شده‌اند؟

اگر از این مجادله ی با خودم موفق بیرون بیایم و بتوانم زمانی را برای سفر انتخاب کنم، چه تضمینی وجود دارد که بعد از تغییر اتفاقی در گذشته ، همان اتفاق باب میل من در آینده رخ بدهد؟ گذشته و آینده مجموعه‌ای از اتفاقات سلسله وار هستند. اگر به گذشته بروم و یکی از زنجیر‌های این سلسله را جدا کنم یا تغییر بدهم، از کجا معلوم که سلسله اتفاقات بعدی دستخوش هیچ تغییری نشود؟ شاید باعث شود اتفاقات بسیار خوبی برایم در آینده رخ بدهد، اما به همان اندازه ممکن است سبب بروز اتفاقات ناگوار و دردناکی شوند. ارزشش را دارد؟

اما دلیل اینکه دوست ندارم به گذشته برگردم، هیچ کدام از این‌ها نیست.

من، جایگاهی که امروز دارم را، خوب یا بد، دوست دارم. وضعیت زندگی من صد‌ در ‌صد عالی نیست. همه چیز باب میل من و آن‌طور که من می‌خواهم پیش نرفته و نخواهد رفت. اما تمام آن اتفاقات گذشته، خوب یا بد، منِ فعلی را ساخته‌اند.

به گذشته بر می‌گردم. گاهی از افکارم، کارها و رفتارم خجالت می‌کشم. گاهی برایم خنده دار است که چقدر ابلهانه رفتار کرده‌ام. اما همین چیزها من را ساخته‌اند. من ذره ذره ساخته شده از گذشته‌ام هستم و این من را، جدا از ویژگی‌های خوب و بدش، دوست دارم.

 بسیاری از افراد ممکن است از اینکه بتوانند در زمان سفر کنند، ذوق‌زده شوند. اگر اپراتور این ماشین زمان از آن‌ها بپرسد : "دوست دارید به جه زمانی بفرستمتون؟" بلافاصله تاریخی را اعلام کنند. زمانی که شاید تمام عمر حسرت تجربه دوباره آن را داشته‌اند. اما من ترجیح می‌دهم از او تشکر کنم، راهم را بکشم و بروم. زندگی بازی لحظه‌هاست. بازنگشتن لحظه‌ها هم از قواعد اصلی آن است و من نمی‌خواهم قواعد این بازی را به هم بزنم، حتی اگر اجازه این کار را داشته باشم.

پ.ن 1: خیلی قبل تر ها میخواستم این متن را بنویسم، اما تنبلی مانع آن میشد. خب مسابقه ماشین زمان میهن بلاگ باعث شد تکونی به خودم بدم و بالاخره بنویسم این متن رو. البته هدف از نوشتن متن برنده شدن در مسابقه نبوده، چون میدونم با یک متن شایسته برنده شدن فاصله زیادی داره.

پ.ن: این متن توی وبلاگ مخصوص مسابقه ماشین زمان نیز منتشر شده. اگه دوست داشتید میتونید برید اونجا و اون دکمه سبز اخر مطلب رو به نشانه پسندیدن بزنید. دوست نداشتید هم که هیچ :)



چه بوی نرگسی پیچیده اینجا...

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 12 خرداد 1394-09:30 ب.ظ


تو رو حتی تو رویامم ندیدم

ولی یه عمره جات خالیه پیشم

ندیدمت چه احساس غریبی

ندیدمو برات دلتنگ میشم!!!

همش حس میکنم نزدیک میشی

تو حتی خواب و رویامو گرفتی

خودت احساسمو درگیر کردی

خودت تنهایی دنیامو گرفتی!

بیا تا کفترا دورت بگردن

براشون هر قدم دونه بپاشی

چراغون میکنم پس کوچه هارو

شاید قسمت بشه این جمعه باشی...

تا کی واسه رسیدن استخاره؟

شاید صدسال دیگه م بد بیاره

نمیدونم شاید دست تو هم نیست

خدا شاید برات دلشوره داره !

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز؟

کجا منتظر رسیدنت شم؟

میخوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم!

سپردی دست کی پیراهنت رو؟

که یک عمره برامون نمیاره

چه بوی نرگسی می پیچه اینجا

اگه این باد سرگردون بذاره...
 
*********************

آغاز 1175 امین سالِ بی تو ، ندیدمت! برات دلتنگ میشم...

پ.ن: ترانه فوق از حدیث دهقانه و علی لهراسبی بخش هایی از این ترانه رو در آهنگ "عطر نرگس" اجرا کرده. کاریست شنیدنی.


هفت سین کتابی

نوشته شده توسط :امین
پنجشنبه 28 اسفند 1393-04:20 ب.ظ


دوست ندارم بهش بگم چالش. اینطوری بهم حس خوبی نمیده. همون بازی وبلاگی به نظرم عنوان قشنگ تری هست براش.
خب ماجرا چیه؟
 توی این بازی هفت کتابی که نامشان با سین شروع می شود و خوانده ایم یا گذاشته ایم شان  در «لیست انتظار خواندن» را معرفی می کنیم و از هفت نویسنده وبلاگ دیگر هم می خواهیم که این کار را بکنند.
خب حقیقتا کار سختیه. این که اسم کتاب ها به سین محدود شده باشه. من سعی میکنم هفت کتاب که با سین شروع میشه و خوندمشون رو مرور مختصری کنم اما مطمئنا اینا بهترین کتاب هایی نیستند که خوندم.سعی میکنم هفت نفر از دوستانم رو به طور خصوصی به این بازی دعوت کنم ولی  شمایی که این پست رو میخونید هم همین الان به این بازی دعوت شده اید و حواستان نبوده :)
قبل از شروع : من آدم خاطره بازی ام. خوب یا بد. بنابراین به گوشه ای از خاطراتم هم اشاره می کنم کنارشون :)
توی ادامه مطلب میتونید هفت سین رو بخونید :)


ادامه مطلب

با انرژی ، به سوی آینده

نوشته شده توسط :امین
پنجشنبه 23 بهمن 1393-07:19 ب.ظ

با وجود تمام بدی ها و تهدید های اینترنت ، این فضای مجازی منو با ادم هایی اشنا کرد که مثل خودمن ، دغدغه های جالبی دارن ، واسه آرزوهاشون میجنگن و بهم انرژی میدن .
امروز سه تا از همین خوب ها رو دیدم . و خوشحالم از اینکه این شانس رو داشتم که باهاشون آشنا بشم . تلاش هاشون برای رسیدن به ارزوهاشون به من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنن انرژی میده . امیدوارم موفق باشن . همیشه .
و حالا باید واسه روزهای آینده آماده شد . پرانرژی و با قدرت :}
#طرقه
#قلب شیشه ای
#نیلو بیگی


اقیانوس انتهای جاده

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 14 بهمن 1393-10:11 ب.ظ


فقط دلتنگم . نمیدونم وقتی گیمن داشته این کتاب رو مینوشته هم آخرش انقدر دلتنگ شده ؟ من که فکر میکنم شده . حس ادم ها از طریق کلمات به همدیگه منتقل میشه . هرچند که واژه ها قاتل احساسات باشند .
نمیدونم . شاید دنیا محل قابل تحمل تری میشد اگه ما هم یه اقیانوس برکه ای داشتیم که هر از چندگاهی میرفتیم کنارش روی نیمکت رنگ و رو رفته ای مینشستیم و به گذشته ها فکر میکردیم و هر دفعه یه خاطره رو به شکل های متفاوت به خاطر میاوردیم .
گیمن استاده . هرچند پیر شده باشه .


ستمگران ستم ستیز

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 8 بهمن 1393-01:05 ب.ظ

تا کنون میپنداشتم
آدمیان
یا ستمگرند
یا ستم دیده ...
اما اینک دانستم
که گونه ای ترسناک تر و نهان
در همه جا نفوذ دارد !
"ستمگران ستم ستیز"!
آن ها بیشتر آدمیان اند
و بی شک
پنهان شده در زیر نقاب های میانه روی
شاید من !
شاید تو ... !

از کتاب : اشوزدنگهه : حماسه نجات بخش / آرمان آرین / نشر موج / صفحه 30


اشتباهی

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 15 تیر 1393-05:17 ب.ظ

از اولش هم ته دلم میدونستم که اشتباهیم
الان که توی این نقطه ایستادم و دارم به قبل تر ها فکر میکنم میبینم چقدر احمقانه به آینده امیدوارم بودم . چقدر ساده لوحانه میخواستم خودم رو به چیزی که از جنسش نبودم متصل کنم . خودم رو به آدم هایی که از جنسشون نبودم مرتبط کنم . اما جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته .
همیشه تو سرم آرزوم های بزرگ داشتم . همیشه فکر میکردم آخرش یه کار بزرگ میکنم . همیشه دلم روشن بود . اما خب شاید وقتشه بزرگ شم . شاید وقتشه از اون دلخوش کردن های کودکانه بیام بیرون . شاید بهتره  به جای "خوش بین" یه مقدار "واقع بین" باشم .
آدما ! اعتراف میکنم اشتباهی بودم ! من اهل این دنیا نیستم . شاید یکی از باگ های خلقت ، آفرینش من بوده . شاید به دنیای موازی دیگه ای تعلق داشتم و اشتباهی پرت شدم تو این دنیا . شاید نمیدونم چی ولی هر چی که بوده ، من مال این دنیا نیستم . دنیای توی ذهن من ، آینده توی ذهن من هیچ کجای این دنیای لعنتی پیدا نمیشه .
دیگه کافیه . تا کی میخوای امیدوار باشی که روز خوب میاد ؟ یا حتی میتونی روز خوب رو بسازی ؟ یه بار با واقعیت رو به رو شو . اینجا هیچ وقت نمیتونی روز خوبتو بسازی .
اشتباهی بودم . خودم رو با رویاهای شما ، علاقه هاتون و حرفاتون ( که مال منم بود ) سرگرم میکردم و فکر میکردم توی این بازی میتونم نقشی داشته باشم . اما بالاخره یه روز باید میرسید . حس میکنم این همون روزه .
یه روز باید سیمرغ بال و پر خودشو آتیش بزنه ، خاکستر بشه و از خاکسترش دوباره بوجود بیاد . و امروز همون روزه ...
همین


شادم

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 8 تیر 1393-11:08 ب.ظ

این روز ها که میگذرد

شادم !

شادم

که میگذرد ...





درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox