تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . . - مطالب آذر 1392
 

چشمهایش

نوشته شده توسط :امین
شنبه 23 آذر 1392-05:35 ق.ظ

رفیق دقت کردی که توی فرهنگ ما پر از مثال هایی و اصطلاحاتی هست که یک جورایی به چشم مربوطه ؟ مثل چشم سفید و خیره .
تا حالا شده به چشم یکی زل بزنی ؟ یعنی منظورم اینه که چشم تو چشم بشین با هم ؟ بعد خب معمولا تو این مواقع دو طرف اونقد به هم نگاه میکنن تا یکی کم بیاره و جهت نگاشو عوض کنه . تا حالا شده تو این رقابت دونفره برنده بشی ؟
من خودم به خاطر نمیارم که تونسته باشم توی این بازی ، سوای اینکه طرف مقابل چه کسی هست ، برنده بشم . شده توی چشم دوستام نگاه کنم ، اونم به واسطه اینکه توی یک مکالمه نمیشه به چشم های طرف مقابل نگاه نکرد ، اما خب زمانش زیاد نیست و طول نمیکشه .
اصلا میدونی نگاه کردن به چشم های ادما برام خیلی مشکله . حتی همین الان هم که دارم راجع بهش صحبت میکنم تنم میلرزه . حتی به چشم های توی عکس ( عمق فاجعه رو تو ببین دیگه ! ) .
چشم های همه ادم ها ، خوب یا بد ، انگار یک جورایی خصلت های درونیشون رو نشون میده . اینکه میگن " چشم ها دروغ نمیگن " یا اینکه " اگه دروغ بگی از چشات معلوم میشه " ، به نظرم خیلی درسته . خیلی .
چشم ها انگار از طرف خدا یک ماموریت ویژه دارن . یک ماموریت که نمیتونن دروغ بگن . یک جور معصومیت خاص . به نظرم اگه قرار باشه خدا روحی توی ادم دمیده باشه و این روح بخواد توی یکی از اعضای بدن نمود داشته باشه ، بی شک اون عضو " چشم " ه .
نمیتونم به چشم های یکی دیگه ، حالا هر کی ، خیره بشم و اونم خیره خیره نگاهم کنه . شاید میترسم درونش رو افشا کنه . شاید هم میترسم درون من برای اون نفشا بشه !
پ ن : سر تیتر این نامه به چشم های هیچ کس اشاره نداره بلکه اشاره مستقیمی داره به نام رمانی از " بزرگ علوی " که خودم اصلا تا حالا نخوندمش اما به لطف تاریخ ادبیات دوره راهنمایی و دبیرستان یکی از چیزهاییه که بلافاصله بعد از شنیدن کلمه "چشم" به خاطرم میاد .
پ.ن بی ربط : این دیالوگ هم از فیلم The Big Sleep  رو از من به یادگار داشته باش . فیمی که به واسطه همین دیالوگش رفته توی لیست فیلم هایی که باید ببینم :

همفری بوگارت: چشمات اذیتت میکنه؟
لورن باکال: نه
بوگارت: ولی پدر منو درآورده...


درد نام دیگر من است !

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 18 آذر 1392-12:15 ق.ظ

درد نام دیگر من است ! 

من چگونه خویش را صدا کنم ؟ 

قیصر امین پور

پ.ن : ...


عینک

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 18 آذر 1392-12:01 ق.ظ

چهارم دبستان یا پنجم بود . یادم نیست دقیقا . رفته بودم چشم پزشکی و برای معاینه چشمام یک قطره داده بود بهم. وقتی اومدیم بیرون از مطب همه چیز رو تار میدیدم. نگران شدم که چرا اینطوریه . تقریبا هیچ چیزی رو نمیتونستم بخونم و وحشت برم داشته بود که نکنه دیگه درست نتونم ببینم ! عینکی که دکتر داده بود رو سفارش دادیم و امیدوار بودم که اون عینک مشکلو برطرف کنه . خب نکرد . بعدا فهمیدم اون تاری دو روزه از عوارض اون قطره بوده .

این شاید اولین برخورد جدی و همراه با انتظار من از عینک بود . 
از همون اول و قبل از این ماجرا از عینک بدم نمی اومد . تو خانواده پدر و مادرم عینکی بودن . از اینکه روزی عینکی بشم اصن ناراحت نمی شدم . مثل بعضی از بچه ها مسخره نمیکردم بچه های عینکی کلاس رو و خب من و عینک روابط دوستانه ای داشتیم . 
عینکی شدم رفیق . 
نمیدونم چی شد که بعد یکی دو هفته از اون ماجرای چند سال پیش دیگه عینکم رو نزدم . گذشت و گذشت تا پارسال توی اسباب کشی گم شد اصن . 
بسیار اتفاقی یکی بهم توصیه کرد برو تست چشم پزشکی بده . رفتم . خب نتیجه اش همین عینکی بود که الان رو چشممه.
من از عینکی شدن ناراحت نیستم . هنوز هم عینکی ها رو مسخره نمیکنم . هنوز هم پدر و مادرم عینکی هستن و هنوز من و عینک روابط خوبی داریم .
کسی چه میدونه . شاید همین دو چشم اضافه یه پنجره به چیزهای جدید باشه . 
همین 


بازگشت به آغوش همیشه باز

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 13 آذر 1392-12:38 ق.ظ

میخوام خلاصه بگم رفیق و برم سر اصل مطلب . 

خسته شدم . کم آوردم یا هرچی که میخوای اسمش رو بذاری . 
از دنیای ادم ها خسته شدم . اون چیزی نبود که دنبالش بودم . اون چیزی رو که میخواستم پیدا نکردم . حالا حتی برنامه های زندگی روزمرم هم داره بهم میریزه . 
عقب نشینی ، ترسیدن ، استراتژی جدید یا هر چی میخوای اسمش رو بذار اما میخوام از همه این ادم ها - خوب و بد  - دور شم . 
اما کجا برم ؟ خیلی سر این موضوع فکر کردم .  
بر میگردم پیش کتاب هام . پیش کتاب هایی که همین چند سال پیش بهم پناه داده بودن بدون هیچ چشم داشتی . بدون هیچ گلایه ای . بدون هیچ دغدغه ای . و همیشه برام وقت داشتن . 
خوشحالم که آغوش کتاب هام هنوز برام باز هست . همیشه باز هست . 
همین . 
پ.ن : تو این دو روز هم به کارهای اینترنتیم یک سر و سامونی میدم و بعدش توییتر آف . فیس بوک آف . همینجا شاید بنویسم هرازگاهی به علاوه گود ریدز که به آغوش کتاب هام وصله و آیریس که خب اونم به کتاب هام متصله :)
پ.ن 2 : شکست خوردم ؟ نمیدونم رفیق . شاید . شاید این اسم رو روش بذاری . هر چی هست اتفاق افتاده . از خیلی از نبرد ها کناره میگیرم ولی هنوز توی یکی دو نبرد کوچولو درگیرم . قول میدم همچنان بجنگم اما قول نمیدم توشون پیروز بشم . شاید هیچ وقت به اون جنگ های بزرگ برنگردم . 
پ.ن 3 : خودت میدونی رفیق عزیزم که هر آن ممکنه نظرم عوض بشه اما فکر میکنم این دفعه فرق داشته باشه با دفعات قبل  . 
پ.ن 4 : این نامه اگه اینجا به صورت علنی منتشرش میکنم چون مطمئنم کسی نمیخوندش . فقط به همین دلیل و اینکه جلو چشمم باشه . 


آرزوها نمی میرند / آرزوها می میرند

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 5 آذر 1392-03:21 ب.ظ

اول
خبر کاری که موسسه یک ارزو کن ( Make a wish )  در شهر سانفرانسیکو رو میخونم . خوشحال میشم . به نظرم اینجا یکی از معدود جاهایی هست که بشر از شعور و پولش داره درست استفاده میکنه .
حتی بغض میکنم . مگه کاری قشنگ تر از این هم هست که آرزوی یک بچه 5 ساله که سرطان داره و معلوم نیست چقدر دیگه زنده هست براورده بشه ؟ حالا آرزوش هرچی میخواد باشه .
و یک نکته دیگه هم همکاری خیلی خوب مردم و حتی شهردار و حتی رئیس جمهور آمریکاست ! چقدر به رویاهاشون اهمیت میدن رفیق . نمیذارن آرزوها بمیرن .
دوم
موقعیتش پیش نیومده که برم بیمارستانی که بچه های سرطانی هستند . یعنی اگه موقعیتش هم پیش بیاد حتی ، جرئتش رو ندارم .
شنیدم توی بعضی بیمارستان های بچه های سرطانی یک چیزی به اسم "درخت ارزوها " وجود داره . بچه ها میان و آرزو های کوچیک و بزرگشون رو مینویسن و به شاخه های اون درخت گره میزنن . خواسته هایی که شاید خیلی خیلی کم هزینه تر  و پیش پا افتاده تر از خواسته " میلز " باشه . ولی میدونی چیه رفیق ؟ اونا به آرزوشون نمیرسن . چون اینجا موسسه ای به نام " یک آرزو کن " وجود نداره . چون اینجا به رویاها اهمیت داده نمیشه . چون خوشحال کردن یا نکردن یک بچه سرطانی چه دردی از دردهای جامعه رو برطرف میکنه ؟
اون بچه به احتمال زیاد خیلی زود از بین ما میره در حالیکه ما نتونستیم حتی یک آرزوی کوچیکش ، که شاید داشتن یک توپ فوتبال یا عکس گرفتن با یکی از همین ستاره های الکی سینمایی یا ورزشی ما باشه ، رو براورده کنیم .
این اون بچه نیست که لطمه میبینه . این خود ما هستیم که خودمون رو از چنین نوقعیتی محروم میکنیم . ما اینجا با دست خودمون آرزو ها رو می کشیم .
بغض میکنم رفیق . اما این بار نه از سر شوق . از سر غم . غم . غم بی انتها ...
همین
پ.ن : خبر بتمن شدن میلز 5 ساله رو میتونی اینجا بخونی


فرشته های کوچولو

نوشته شده توسط :امین
شنبه 2 آذر 1392-05:50 ب.ظ

نمیدونم رفیق دور و برت بچه ای هست یا نه . میخوام چند تا چیزی راجع به بچه ها بگم .
بچه ها همون موجودات کوچولویی هستن که وقتی کار داریم هی میان و مزاحم میشن . سوال بی مورد میپرسن . گریه و جیغ و داد میکنن و به هر صورت تو کار ما اخلال ایجاد میکنن . همونایی هستن که بعد از این موارد تو دلمون آرزو میکنیم ای کاش نبودن و ما راحت تر زندگی میکردیم و ...
اون روز خیلی ناراحت بودم . دپرس بودم . از اون کسل بودن ها و بی حوصلگی ها که خودت هم نمیدونی علتش چیه . اومد نشست کنارم و یک ماشین داد دستم که یعنی بیا بازی کنیم . خودش هم یک ماشین داشت و شروع کرد به "قام قام" کردن . همینطور الکی شروع کردم به بازی کردن و یکی دو ساعت گوش به فرمانش شدم و هرکاری میگفت انجام دادم . اسب شدم ، فوتبال بازی کردم ، بدو بدو کردم ، گل یا پوچ بازی کردم و نون بیار کباب ببری که قانون خاص خودشو داشت و من باید دستم رو نگه میداشتم تا اون بزنه کف دستم و... . بعد به فکر افتادم این نامه رو بنویسم برات . این نامه حرفی نیست که الان بهش رسیده باشم ، نه . خیلی وقته که میخوام بهت بگم.
رفیق ، به نظرم بچه ها پر انرژی ترین موجودات بشری هستن . آنتی غم هایی که عمرا اگه بتونی مثلشون رو پیدا کنی . موجوداتی که باعث میشن یک لحظه از زندگی روزمره ات غاقل بشی و بیای به یک دنیای کوچیک و بی دغدغه .
تاگور میگه : " تولد هر کودک به این معناست که خدا هنوز از انسان ناامید نیست " به نظرم بچه ها ، بهترین و بزرگ ترین و باارزش ترین هدیه ای بودن که خدا به انسان ها داده . وروجک هایی که به نظرم زندگی بدون اونها واقعا بی معنا میشه .
یکی دوساله که میبینم خیلی ها از تنفرشون از بجه دم میزنن یا خیلی از زوج های حوانی رو میبینم که میگن قصد دارن هیچ وقت بچه دار نشن و اینا . دلایل هردو گروه در موقعیت خودشون قابل قبوله ولی من باور دارم حتی همین هایی که از بچه ها متنفرن ته دلشون میدونن که زندگی بدون این فرشته های کوچولو هیچ رنگی نداره .
به سلامتی همه ی فرشته های کوچولو
همین





درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox