تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . . - مطالب تیر 1392
 

آرزو های دست نیافتنی

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 16 تیر 1392-06:30 ب.ظ

هر کسی تو زندگیش آرزو هایی داره. اهداف و آرمان هایی که سعی میکنه به دست بیارشون.اهدافی که برای بدست آوردنشون باید با روزگار و مردمان روزگار دست و پنجه نرم کنه. پیروز یا مغلوب،همین مبارزه هاست که زندگی رو جذاب میکنه. همین تلاش برای حرکت رو به جلو هست که یکنواختی زندگی رو تبدیل به هیجان میکنه.
آرزو ها هم متفاوته. یکی دنبال پوله،یکی شهرت،یکی قدرت و یکی هم آرامش.
معتقدم آرزو های هرکس به اندازه درکش از شخصیتش شکل میگیره. به همون اندازه هم بزرگ و کوچیک میشه.
این آرزو ها هرچند بزرگ باشن،هر چقدر رسیدن بهشون سخت باشه،باز هم دست یافتنی هستن.فقط تلاش و صبر و حوصله میخواد.
اما این وسط جای خالی یک چیزی حس میشه.یک سری آرزو ها هستن که تا ابد آرزو میمونن.هر چقدر زور بزنی بهشون نمیرسی.مشکل هم از تو نیست.دست نیافتنی اند.
احتمالا هرکسی تعدادی باز این خاطره ها داره.
من هم مستثنی نیستم رفیق.یکی از اون خاطرات دست نیافتنیم،داشتن یک خواهر کوچکتره.آرزویی که گوشه دلم مونده و همونجا داره خاک میخوره.
میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی مهم نیست .
پ . ن : یادم باشه به اون دسته از دوستام که خواهر کوچکتر دارن بگم مراقبشون باشن،دوستشون داشته باشن و با هم دعوا نکنن . شاید کسی حسرت حتی همون دعوا رو داشته باشه .
همین ...


3 روز سرنوشت ساز

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 5 تیر 1392-06:33 ب.ظ

رفیق رسیدم به یکی از نقاط عطف زندگیم . از فردا سه روز سرنوشت ساز برام شروع میشه. حس میکنم قراره یک مسابقه خونین شروع بشه . یک چیزی تو مایه های هانگری گیمز . ( میبینی عجب ذهن آشفته ای دارم به چه چیزا فکر میکنم ؟ :))))) )
راستش الان که رسیدم به این نقطه نگران نیستم . من تلاشمو کردم . زورمو زدم . از الان اگه اتفاقی بیفته واسم هم میذارم به حساب صلاحدید خدا . دیگه از این جا به بعدش رو تضمین نمیکنم .
فکر میکنم که دیگه باید از سایه بیام بیرون . دیگه وقتشه آفتابی بشم . ققنوس میخواد دوباره متولد بشه .
امیدوارم نامه بعدیم پر از خبر های خوب باشه .
هیچی رفیق . فقط ازت میخوام که دعا کنی واسم .
پ.ن: راستش یک مقدار استرس دارم .


آقای جمعه های غریبی ظهور کن !

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 3 تیر 1392-10:06 ق.ظ

تو را میخوانم!
نمیدانم چند جمعه گذشته،نمیدانم چند روز و ساعت اما همچنان ، چون روز آغاز ، تو را میخوانم!
هر هفته،جمعه ها برایم روز خاصی است.پر امید آغازش میکنم اما با بغض به پایانش می رسانم.بغض میکنم که این جمعه هم نیامدی .گریه ام میگیرد که باید تحمل کنم و باز صبر...
اما آقا!صبر میکنم!من همچنان لحظه ها را میشمارم!در ذهنم ثانیه شماری نصب کرده ام که هر لحظه به آن روز و ساعت و ثانیه نزدیک تر میشود!
آقا کلمات تاب تحمل حس الان مرا ندارند.عاجزند از بیان لبریزی من از انتظار.
از میانه ی شعبان که میگذرم سال جدیدی را آغاز میکنم.من با شعبان میسنجم سال های انتظار را.
این روزها بشر تو را کم دارد . میشنوی ؟ صدایت میزند با تمام وجود !
رهایم کنند بی وقفه برایت مینویسم ، گرچه قلم چندان خوبی نیز ندارم، اما بعید میدانم اگر تمام قلم های دنیا را استفاده کنم باز هم بتوانم احساسم را در قالب واژه ها به نمایش بگذارم.
قول میدهمت که تا آن نیمه شعبان که با جمعه آمدنت مقرون شود،لحظات را - ثانیه ثانیه - بشمرم و آنگاه از ذوق آمدنت دق کنم!
پ.ن :
آقای جمعه های غریبی ظهور کن
شعر مرا به نیم نگاهی مرور کن
دل مرده ام،قبول،تو اما مسیح باش
یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن


پس از یک سال

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 2 تیر 1392-01:18 ب.ظ

رفیق ، دقیقا دیروز یک سال میشه که از اون ماجرا گذشته . یک سال میشه که از اون خونه اومدیم بیرون و میشه گفت زندگیم وارد یک مرحله جدیدی شد .
رفیق نمیخوام بگم این یک سال سخت بود یا چی. که من در برابر سختی ای که خیلی های دیگه میکشن اصن رنجی ندیدم . ولی میخوام بگم آسون نبود .
رفیق من اون آدم یک سال پیش نیستم . عوض شدم . چیزهای زیادی یاد گرفتم . با آدم های زیادی آشنا شدم . ماجراها از سر گذروندم و اخلاق هام خیلی تغییر کرد.
اما باید بگم صرف نظر از اینکه الان از وضعم راضیم یا نه ، که باز هم خدا رو شکر میکنم ، اصلا دوست ندارم به گذشته برگردم . به نظرم برگشتن به گذشته یک هوس اشتباهه که توی سر انسان ها افتاده . به نظرم اگه برگردی گذشته که بخش های خوب زندگیت رو پر رنگ تر کنی به همون اندازه بخش های بد زندگیت هم بیشتر میشن . البته کسی به گذشته نرفته و نمیتونه بره ( البته امیدوارم که کسی نتونه بره ) که بگه این حرف درسته یا نه . این فقط یک حس مبهمه که من راجع به این موضوع دارم .
آدم نمیتونه توی گذشته زندگی کنه . باید رو به جلو حرکت کنه .
تابستون پارسال شاید اصلا خوب نبود اما الان که فکر میکنم چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم . امیدوارم ، و البته خوشبینم ، که این تابستون خوبی باشه برام.






درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox