تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . . - مطالب دی 1391
 

تولد یک کودک

نوشته شده توسط :امین
جمعه 29 دی 1391-07:53 ب.ظ

روز تولد ، شاید واسه خیلی ها مهم باشه . واسه اینکه سالروز به دنیا اومدنشون رو جشن بگیرن با دوستاشون . خیلی ها هم واقعا خوششون نمیاد از روز تولدشون . میگن بیشتر یاد بدبختیاشون میفتن . من اما توی دسته سوم هستم . از روز تولدم خوشم نمیاد چون واقعا دلیلی برای خوشحال شدن ندارم . مدتی هست که دیگه انگیزه ای واسه روز تولد و اینا ندارم . از یک طرف خوشم میاد حداقل میفهمم واسه چند نفر مهم بودم که روز تولدم یادشون بوده .
چندین و چند سال  پیش ، 29 دی ماه ، توی یکی از بیمارستان های این سرزمین ، یک بچه کوچولو به دنیا اومد . یک پسر کوچولو پر از نق و نوق .
اسمش رو گذاشتن " امین " . یعنی امانت دار ....
رابیندرانات تاگور یک جا میگه :
هر کودکی
 با این پیام به دنیا می آید
که خدا هنوز از انسان
 نومید نیست
پ.ن : باشد که امانت دار باشم ...


صدا را میشنوی ؟

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 24 دی 1391-06:35 ب.ظ

تق ، توق ، دنگ
میشنوی رفیق ؟ صدای کارگر ها را میگویم . صدای آجر و بیل و همهمه را میگویم . اووه ! نگاه کن ! عجب دیواری شده ! چقدر بلند ، چقدر نفوذ ناپذیر !
تق ، توق ، دنگ
خوب نگاه کن رفیق . دری می بینی ؟ پنجره ای چطور ؟ حتی روزنه باریکی نیست ؟ این خانه چه خانه ای شود پس! نه میشود بیرون رفت ، نه کسی واردش شود . حتی نور !
تق ، توق ، دنگ
می دانی وسط این خانه ها چه کسانی هستند ؟ من ! تو ! آدم های اطرافمان ! هر کدام یک خانه ای به این سبک می سازیم ! با دیوار های بلند ، بدون در ، پنجره و حتی روزنه ای ! و خودمان را داخلش حبس کرده ایم ...
تق ، توق ، دنگ
نگاه کن ! چقدر هم با سرعت دیوارها را بالا میبرند ! کارگر عزیز صبر کن ! واقعا این دیوار چه کاربردی دارد ؟ غیر از اینکه به بهانه محافظت از خودمان میسازیمش تا سرانجام در هوای دلگیر و گرفته درونش خودمان را خفه کنیم ؟ کاربردی غیر از این دارد که بین ما و اطرافیانمان و کسانی که دوستمان دارند یا دوستشان داریم آنقدر جدایی می اندازد که اندک اندک فراموششان کنیم ؟
و بیچاره دل انسان ! زیر این بیل و کلنگ ها ترک بر میدارد و درون این دیوار ها می پوسد ....
دیوار ها را بالا می بریم ، درون تاریکیشان فرو میرویم ، خودمان را از دیگران جدا می کنیم که شاید از خودمان محافظت کنیم ، که البته نه ، بیشتر ضربه می زنیم به خودمان . کاش دست برداریم از این حصار های بی روحمان .
پ.ن: دلم گرفته از این دیوارهای سردی که دورمان کشیده ایم . کاش کسی پیدا شود و آزادمان کند از این قفس های خودساخته ...



خواب ترسناک

نوشته شده توسط :امین
جمعه 15 دی 1391-02:55 ب.ظ

سلام رفیق
چند شب پیش خواب ترسناکی دیدم . یک باغ بود . یک طرفش من بودم و طرف دیگه اش یک خونه . میخواستم از باغ رد بشم برم توی اون خونه . داشتم میرفتم که وسط باغ به چند تا گربه برخوردم . تعدادشون زیاد بود اما به نظر میرسید چندین روزه غذا نخوردن . لاغر و نحیف بوددن اینطرف اونطرف افتاده بودن . همینکه خواستم رد بشم پا شدن بیان دنبالم . فکر کنم به من به چشم یک غذای تازه نگاه میکردن !
خیلی نحیف بودن . طوری که یک آدم سالم با چند گام بلند به راحتی میتونست پشت سر بذارشون . اما مشکل دقیقا همینجا بود ! به خودم که نگاه کردم دیدم اونقدر ضعیف شدم که از دست یکسری گربه درحال مرگ هم نمیتونستم فرار کنم !
گربه ها دنبالم کردن . من هم شروع به فرار کردم . و هر لحظه به من نزدیک تر میشدن و صدای جیغ بود که توی گوشم می پیچید ...


زلزله

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 5 دی 1391-02:48 ب.ظ

چند روز پیش بحث بود راجع به زلزله .
موقع زلزله بم اونجا بوده واسه امداد رسانی. میگفت خیلی وحشتناک بود .
میگفت صدای آدم های زیر آوار رو میشنیدی ولی نمیتونستی نجاتشون بدی.
میگفت شبا صدای آدمای زیر آوار با صدای حیوون های وحشی قاطی میشد و هیچکاری نمیتونستی بکنی.
میگفت چندین نفر رو گرفته بودن که ازشهرهای دیگه اومده بودن واسه دزدی .
میگفت چند تا کامیون کمک های مردمی رو سر راه لخت کرده بودن .
میگفت زلزله وحشتناک تر از اون چیزی هس که فکرشو میکنید . . .
فکر کردم، راست میگفت. اگه توی این شهر با این بافت فرسوده و کوچه های کوچیک زلزله بیاد چی میشه؟چند نفر زنده میمونن؟ تصور اینکه جسدم شب گیر حیوون ها بیفته وحشتناکه! اینکه فریاد بزنم زیر آوار و کسی نیاد کمکم واسم دردناکه !اینکه همش چشم انتظار باشم که کی از زیر این آوار لعنتی خلاص میشم . . .
تازه بر فرض که نجات پیدا کنم.اگه اومدم و خانوادم مرده بودند چی کار کنم؟نه ، اگه اینجور باشه من مرگ رو ترجیح میدم. . .
حوادث و اتفاقات به ما نزدیکتر از اون چیزی هستن که فکرش رو میکنیم.اتفاقاتی که گاهی به هیچ هم حسابشون نمیکنیم و ناگهان سر میرسند و زندگیمون رو زیر و رو میکنند.
پ.ن:به خاطر پنج دی،برای کودکانی که به امید فردا سر بر بالش گذاشته بودند ولی خورشید فردا هرگز برایشان طلوع نکرد، به یاد کودکان بم . . .




درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox