تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . .
 

منزجر از شلوغی های بی نتیجه

نوشته شده توسط :امین
جمعه 13 تیر 1393-02:03 ق.ظ

رفیق ماه رمضون اومد و افطاری های پشت سر هم و دیدن ادم ها برای چندین بار توی یک ماه .
حقیقتا بد نیست . خب بالاخره آدم یه مقدار فامیل ها رو میبینه و باهاشون حرف میزنه و یه خورده دلش وا میشه ولی یه مشکلی این وسط هست .
این مشکل نه از مهمونی هاست و نه از ماه رمضون و نه از هیچ چیز دیگه ای .
مشکل دقیقا از خودم ناشی میشه .
رفیق من آدم شلوغی و جنجال نیستم . نمیتونم چند ساعت پی در پی توی جمع باشم و دقیقه آخر مهمونی مثل دقیقه اول پر انرژی باشم . همونقدر که در آغازش روی رفتار و حرکاتم کنترل دارم اون آخرش هم کنترل خودمو حفظ کنم . نمیتونم همونقدر که اول مجلس حرفای لوس و بحث های بیهوده رو تحمل و حتی همراهی میکنم ، اون آخرش هم بکنم .
یه نمودار رو تصور کن . بعد از یه دقیقه ای حوصله و انرژی من با شیب نسبتا تندی سقوط میکنه و اون اواخر دیگه اعصابی برام نمونه .
همیشه بعد از این مراسم ها حداقل تا چند ساعت ذهنم درگیره ( اگه به چند روز نکشه البته ) و اون ماشین ذهنم که یه عالمه فکر و خیال برای خودش داره ، مقادیر متنابهی سوخت جدید و با کیفیت پیدا میکنه و شروع میکنه به کار کردن . اینکه چرا فلان جا از فلان لغت به جای اون یکی استفاده کردی ؟ چرا وقتی فلانی باهات صحبت میکرد توجه کاملی بهش نداشتی و یه جورایی شاید دلشو شکستی ؟ و از این سوال های اینطوری که چرا فلان کار رو کردی و جرا فلان کار رو نکردی .
اما خب این منم . از خودم هم نمیتونم فرار کنم .
همین
پ . ن : از پاراگراف بندی این نامه ام راضی نیستم . یه جوریه -_-



ماشین ذهن

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 11 تیر 1393-03:39 ق.ظ

این روز ها رفیق به اندازه کافی دغدغه برای فکر کردن بهش دارم . نه اینکه فکر کنی سرم شلوغه . نه . ولی فکرم تا دلت بخوای شلوغه
هر لحظه یه موضوع جدید ، یه دغدغه جدید ، یه ترس جدید میاد و منو وادار میکنه بهش فکر کنم . همه آینده های ممکن رو برای خودم ترسیم کنم و به این فکر کنم که کدوم یکی ترسناک تره ؟ کدوم یکی منو بیشتر نابود میکنه ؟
آره رفیق . در حال فعلی و در حال این روزهام من آینده ای که توش نابود نشم رو نمی بینم . یعنی بر خلاف آغاز سال که امیدوار بودم سال خوبی باشه به هیچ وجه روزهای خوبی رو پیش بینی نمیکنم . هیچ نقطه سفیدی نمیبینم حتی .
اینکه چرا اینا رو به تو میگم ؟ خب راستش رفیق الان من گوله بار منفی ام . نمیخوام رو سر کسی خراب بشم . نمیخوام باعث شم کس دیگه ای روزهای خوبش به خاطر من خراب بشه . برای همین سکوت میکنم همه جا . با همه میخندم . همه طعنه ها رو گوش میکنم و هیچی نمیگم . توی خودم میریزم و فکر و فکر و فکر میکنم . اما تو تنها کسی بودی که همیشه حرفامو بی هیچ بحثی گوش دادی .
رفیق حال روزای من خوب نیست/ میخونم ولی درد داره صدام / منو درک کن دل بسوزون برام /صدام کن از اینجا ، که خیلی ، تنهام ...
کاش میشد برای چند ساعت موتور ذهن رو خاموش کرد و بی دغدغه بود . بی هیچ فکر و ترسی . با یک ماشین ذهن خاموش .
همین


شادم

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 8 تیر 1393-11:08 ب.ظ

این روز ها که میگذرد

شادم !

شادم

که میگذرد ...


جهان به افتخارتان دست زد!

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 1 تیر 1393-12:43 ق.ظ

نمیدونم رفیق شاید بگی شورش رو در اوردم ولی الان به حدی ناراحتم که شاید نوشتن این نامه بتونه حالمو کمی خوب کنه .
ایران - آرژانتین
قبل از بازی با اعتماد به نفس به همه میگفتم ایران میبره و باور هم داشتم میبره . ایرانی که در سالروز شکست آمریکا در جام جهانی اومده بود یه شگفتی رو خلق کنه .
بازی که شروع شد نفس هام تو سینه حبس شد . هرچی میرفت جلو بیشتر به این بازیکن ها افتخار میکردم . بیشتر به این مربی عالی و هوشمند بیشتر به اون بدنساز فوق العادش افتخار میکردم .
یک نیمه گذشت و ما گل نخوردیم ! این برای خیلی از اطرافیانم عجیب و شادی آور بود . ولی من مطمئن بودم که میبریم .
نیمه دوم که شروع شد ایران نشون داد چیزی از آرژانتین کم نداره . حتی واقعا شایسته پیروزی بود . بازیکنای آرژانتین عصبی و بی نظم بازی میکردن و ایرانی ها با تعاماد به نفس . آرژانتینی هایی که قبل بازی با سه تا از بهترین مهاجم های خودشون و جهان اومده بودن با اختلاف گل بالا ما رو ببرن و صعود راحتی داشته باشن داشتن جون میکندن و راه به جایی نمیبردن !
و رسید به جایی که داور به دادشون رسید ! پنالتی مسلم ایران که داور نگرفت و علاوه بر اون در بازی خیلی بد و به ضرر ایران داوری کرد . با این حال ما آرژانتین بزرگ رو از پا انداخته بودیم . بازیکنانش که شاید قیمت کل تیم ایران اندازه یکیشون نبود ، جلوی ایران زانو زده بودند !
اما بالاخره مسی زهر خودش رو ریخت .
هیچ وقت از آرژانتین خوشم نیومده و طرفدارش نبودم ولی الان میتونم با خیال راحت بگم گه "ازش متنفرم! " بگم که مسی رو تا ابد دوست نخواهم داشت .
این بازی بهترین بازی ای بود که از تیم ملی ایران دیده بودم و به تک تک بازیکن ها و کادر فنی خوبمون افتخار میکنم .
ممنون ازتون بچه ها که تفکر جهان نسبت به فوتبال ایران رو عوض کردید . من و تمام دنیا برای شما یوزهای ایرانی می ایستیم و به افتخارتان کف میزنیم .
پ.ن : شاید بگی واکنشم خیلی احساسیه ولی همینه که هست . :)


و تو در میان جانی!

نوشته شده توسط :امین
جمعه 23 خرداد 1393-12:09 ق.ظ

فانهم یرونه بعیدا و نراه و قریبا ...

طبل تو خالی

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 13 خرداد 1393-12:45 ق.ظ


این روز ها هر روز یک چیزی رو  میبینم و واقعا آزارم میده رفیق . یک چیز خیلی ساده .
تقریبا این ترم هر روز سلف دانشگاه غذا داشتم و هر وقت میرفتم با منظره زشت میز های پر از ظرف های کثیف و غذاهای نیم خورده رو به رو میشدم . در حالی که تقریبا به همه دیوار های سلف زده شده که " لطفا ظرف های خود را تحویل دهید " و جمله هایی از این جنس . اما باز هم شاهد این هستم که جماعتی که خودشون رو فرهنگی و انسان های فرهیخته یک کشور میدونن به این ها هیچ توجهی نمیکنن .
عمق فاجعه تا جاییه که وقتی بهشون میگی برای کار از بیخ غلطشون دلیل هم میارن . توجیه هم میکنن . ( از کی عادت کردیم به جای قبول اشتباهاتمون توجیه کنیم ؟ ) میگن وظیفه گارسون سلفه . میگن پولشو دادیم و ...
یکی نیست بگه آدم ناحسابی واقعا فکر میکنی سلف یک دانشکده با حدود 5000 دانشجو مثل رستوران سر کوچه هست که بیای غذاتو بخوری و بری و بعدش گارسون جمع کنه باقیمانده ها رو ؟ در لحظه ادم میاد و میره . اگه بودجه داشته باشن که گارسون فقط برای جمع کردن ظروف و باقیمانده غذا بذارن هم باز نمیتونه جوابگوی این تعداد زیاد باشه .
میگی پولشو دادی ؟ مگه چقد پول بابت هر غذا دادی ؟ انتظار کیفیت هم داری از این غذا ؟ ( که الحق و الانصاف کیفیت غذا نسبت به پولی که میگیرن خیلی خوبه )
خوبه خوبه این نامه به جای خوبی رسید رفیق . قبل از اینکه شروع کنم به گفتن حرفم اینو بگم منظور من همه دانشجو ها نیست . که انسان های شریف و شایسته هم در میون دانشجو ها کم نیستن ولی از حق نگذریم در اقلیتند .
به نظر من دانشجو پر رو ترین قشر این مملکتند . موجوداتی که عملا هیج صرفه اقتصادی ندارن ، فقط منابع موجود رو صرف میکنن و هیج بازدهی ندارند . باز دهی منظورم این نیست که بیان از همین الان کار کنن ! ( که اگه بکنن چه بهتر ) منظور اینه حتی وظیفه یک دانشجو که درس خوندن هست رو هم انجام نمیدن . به علاوه تمام این مضرات این موجود عجیب ، ادعا و انتظاراتشون سر به فلک میذاره و انتظار دارن همه چی باب میلشون باشه .
خودشون رو قشر فرهیخته میدونن در حالیکه حاضرم قسم بخورم میوه فروش سر کوچه ما از خیلی از این دانشجو هایی که میبینم فرهخیته تره .
تا دلت بخوای حرف میزنن . ادعا دارن . پای عمل که میرسه جا میزنن . اون حرفا واسه بقیه خوبه نه اونا .
دانشجو . از نظر زبان شناسی یک کلمه مرکبه که از یک بن مضارع از مصدر دانستن ، یک پسوند و یک بن مضارع از مصدر جوییدن تشکیل شده . دقیقا کاری که دانشجوی این مملکت نمیکنه دنبال دانش رفتنه !
دانشجوی ما امروز بیشتر دنبال دوست دخترشه . بیشتر دنبال اینه که چطور داف موفقی بشه . اینکه چطور یه کاری بکنه همه از حسودی بترکن . چی سر کلاس بگه که بقیه بیشتر بخندن . چطور با استاد کل کل کنه .
دانشجوی این مملکت یاد داره بگه فلان کشور اینطور ، فلان جا اینگونه و ... . یکی نیست بگه برادر من تو اون کشور ها افرادی که یه زمانی به معنی واقعی کلمه "دانشجو" بودن و الان شدن مدیر و وزیر و وکیل ، الان اون جا رو به این وضع رسوندن . آدم فضایی ها که نیومدن آباد کنن سرزمین هاشون رو !
دانشجوی این دوره زمونه شده طبل توخالی ! صدای خیلی خوب ولی درون تهی .
ته ته همه این ها میشه همین . میشه این وضعی که داریم و خواهیم داشت . حالا شما هی بشین توی خونه و هشتگ بزن ، جنبش اینترنتی راه بنداز و به قول خودت مبارزه مدنی کن .
پ.ن : رفیق این نامه شاید بعضی جاهاش زیاده روی باشه ، شاید باهاش موافق نباشی ، شاید بعضی جاهاش نیاز به تفکیک بیشتری داشته و شاید حتی خودم بعدا برگردم بگم اینجا رو اشتباه گفتم ! ولی این متن - بی کم و کاست - الان تنها چیزیه که به ذهنم میرسه .
همین .


حق

نوشته شده توسط :امین
جمعه 2 خرداد 1393-02:09 ب.ظ


هر جا میری رفیق حرف از حقه . از اینکه فلانی حق اون یکی رو خورده . اینکه حق ما داره پایمال میشه . اینکه ...
نمیدونم چی شد که اینقدر راحت روی حق همدیگه چشمامون رو میبندیم . اینکه دیگه "حق" ارزشی بینمون نداره . اینکه شنیدن جملات بالا واسمون عادی شده و هیچ کاری هم ازمون بر نمیاد .
نمیدونم چی شد اینطوری شد ولی به نظرم تا وقتی خودمون به حق بقیه احترام نذاریم هیچ تغییری در وضع موجود پیش که نمیاد ، بدتر هم میشه .
از کجا شروع کنیم ؟ از جاهای خیلی خیلی کوچیک . از مسائل خیلی خیلی کوچیک . مثلا وقتی عابر پیاده هستیم و به یک تقاطع میرسیم اگه میبینیم چراغ برای اتومبیل ها سبزه راهمون رو نکشیم از روی خط عابر پیاده ! رد شیم و بریم اونور و انگار نه انگار که "حق" اون ماشین ها بوده که رد بشن نه ما !
همین چیز های کوچیک گاهی خیلی مهمه
همین


My escape

نوشته شده توسط :امین
جمعه 19 اردیبهشت 1393-02:16 ب.ظ


از کجا شروع کنم ؟
از چندین سال پیش . شاید حدود 8 تا 10 سال پیش . از پسر بچه ای که تک و تنها بود توی خونه . نه هم بازی و نه رفیقی . تنهای تنها . حتی بنا به دلایلی نمیتونست هفته ای بیشتر از یک بار پسرخاله هاش رو ببینه . درمونده شده بود که ناگهان با یک دوست آشنا شد . یک رفیق خیلی پایه . یک جنتلمن به تمام معنا .
"کتاب" . به همین سادگی . به همین کوتاهی . همین رفیق کمک کرد اون پسر بچه روزهای سخت رو با آرامش پشت سر بذاره . که بره یک گوشه خونه و بدون توجه به اینکه داره اطرافش چی میگذره ، کتاب رو باز کنه و غرق دنیای اغلب خیالی توش بشه .
رفیق من به کتاب خیلی بدهکارم . به کتاب هام خیلی بدهکارم . به خاطر تمام اوقات خوبی که برام فراهم کردند . به خاطر تمام خاطراتی که برام رقم زدند . به خاطر آرامشی که وسط طوفان برام فراهم کردند .

My Escape

روزهای سخت از اون جنس یکی دو ساله رفته و تموم شده . اما خب سختی همیشه هست . هر دفعه که بفرستیش بره بیرون با یک شمایلی دیگه برمیگرده . البته  منم قوی تر شدم . با تمام این ها ،  هنوز  "کتاب" هست که منو از این دنیا میبره بیرون . فراریم میده از اینهمه واقعیت های تلخ و حقیقت های گزنده . هنوز با خوندن یک داستان خیالی ذوق میکنم . وقتی میبینم بحث بر سر نارنیاست عنان از کف میدم . وقتی یکی از دارن شان صحبت میکنه به وجد میام . هنوز وقتی خواهرزاده ام تن تن میخونه میشینم باهاش از اولش میخونم و همچنان امیدوارم سری بلیک و مورتیمر رو پیدا کنم . شاید هنوز بچه ام رفیق . همون بجه ده سال پیش که یک مقدار اندک چیزهای بیشتری رو تجربه کرده .
جرج . آر . آر . مارتین میگه : هر کسی که کتاب نمیخونه فقط یک بار زندگی میکنه . اگه اینطور باشه من به اندازه تمام کتاب هایی که خوندم زندگی کردم و به اندازه تمام کتاب هایی که خواهم خوند زندگی خواهم کرد . شاید مفهوم جاودانگی همین باشه .
میخواستم بیام به سبک هر سال غر بزنم که اقای مسئول چرا انقد کتاب گرون شده ؟ چرا کوچکترین اهمیتی بهش نمیدین ؟ چرا براتون مهم نیست که سرانه مطالعه اینقدر پایینه ؟ چرا همش حرفای ضد و نقیض میزنین ؟ چرا فقط از کتاب برای تبلیغات و فرهنگی جلوه دادن خودتون استفاده می کنید ؟ چرا فلان کتاب و فلان نویسنده سال هاست برای گرفتن مجوز معطلند ؟ و هزار هزار چرای دیگه .
دیدم البته آنچه به جایی نرسد فریاد است . دیدم اینور خاکریز به من بیشتر احتیاج هست . دیدم به جای غر زدن بهتره نذارم میزان مطالعه خودم بیاد پایین . بهتره اطرافیانم رو کتابخون کنم .
هر چی باشه من به کتاب مدیونم . به کتاب هام مدیونم .





درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox