تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . .
 

موش توی تله گیر افتاد

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 21 آبان 1393-06:57 ب.ظ

ترک عادت موجب مرض است ؟ به نظرم این طور نیست رفیق . ترک عادت سخت هست ، درست . ولی موجب مرض ؟ اینطور فکر نمیکنم . اینطور هم نیست که اینجا نشسته باشم و ایده بدم و نظریه پردازی کنم . خودم چندین بار تجربه داشتم . سخت بود ولی موجب مرض نه .
من از وقتی بچه بودم مجله میخوندم . در واقع با مجله ها بزرگ شدم . اینطور هم نبوده که یه خط در میون مجله رو بگیرم .وقتی مجله رو دنبال میکردم یا مرتب دنبال میکردم یا بالکل ولش میکردم .
دو ماه پیش تصمیم گرفتم بعد از یه عادت پنج ساله خرید همشهری جوان از خریدن و خوندنش دست بکشم .
دو هفته اول سخت بود . چطور بگم یه جورهایی فکر کنم به خریدنش معتاد شده بودم . ولی بالاخره همشهری جوانی که تونسته بود به عنوان آخرین مجله ای که به خرید مستمرش اقدام میکردم جای خودش رو محکم کنه ، از تخت پایین کشیده شد .
دلایلش مختلف بود . شاید یکیش این بود که به نظرم سطح مطالبشون افت کرده بود و برام جذابیتی نداشت .
شاید یکیش این بود که دیگه ارزش پول و وقتی که براش میذاشتم رو نداشت .
شاید علتش این بود با وجود رسانه های بسیار قدرتمند نوین ، همشهری جوان که برای من حکم یه پل ارتباطی با دنیا و اتفاقات اطرافم بود ، ضعیف و کند و عقب افتاده به نظر می رسید .
شاید هم علتش این بود وقت نمیکردم مجله رو کامل بخونم . حتی دیگه نصف مطالب رو هم نمیرسیدم بخونم . طوری شده بود که چند شماره آخر ، فقط دو سه صفحه رو خونده بودم و گذاشته بودم کنار . این موضوع آزارم میداد. اینکه هر هفته فقط به کوه صفحات خوانده نشده ام اضافه میکردم
 .
هر چی که بود کلکش کنده شد .  
یه عادتی که دارم جلوی هر دکه روزنامه فروشی که توی مسیرم باشه می ایستم و یه نگاهی به روزنامه ها و مجله ها میکنم . مجله ها ی خوب این روزها خیلی کم شده . شاید مجلات گروه همشهری مثل همشری داستان ، دانستنیها و همشهری جوان جزو معدود مجلات ارزشمند دکه ها باشن . خب هر هفته مجله ها رو میدیدم ولی دیگه نمیتونست جذبم کنه و متقاعدم کنه که دوباره بخرمش تا امروز . جلد این هفته بسیار ساده و موضوع ویژه اش چیزی بود که تحریک شدم بخرم ببینم چی نوشته .
وقتی شروع به ورق زدن کردم حس کردم دارم دوباره پا میذارم تو خونه ای که دو ماه ازش فرار کرده بودم .
تو این دو ماه اتفاقات زیادی افتاده بود . مهم ترینش عوض شدن سردبیر مجله بود .
امروز فهمیدم یه جورایی همشهری جوان برام حس خانواده داره . یک خانواده کاغذی .
خب رفیق شاید به اینجا رسیده باشی از خودت بپرسی آخرش که چی ؟ آخرش اینکه رفیقت دوباره معتاد شد ! به نظرم  .
همین

خود خواسته یا اجباری ؟ مسئله این است !

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 18 آبان 1393-09:44 ب.ظ

تنهایی داریم تا تنهایی . آدم ها به نظرم همشون توی عمرشون یک بار تنهایی رو تجربه میکنند . بعضی ها میگن از تنهاییشون فراری ان و بعضی ها میگن ازش لذت میبرن
خب قبلا هم گفتم رفیق . دسته دوم رو درک نمیکنم . یا شاید درک نمیکردم . تا همین چند وقت پیش .
چند تا ماجرا پیش اومد که نوشتنش از حوصله ام خارجه ولی به یه نتایجی رسیدم که به نظرم یه جورایی دسته دوم رو برام قابل درک میکرد.
آدم ها هیچ کدوم تنهایی اجباری رو دوست ندارن . هیچ کس نمیخواد توی یک جمعی باشه که اصلا کسی درکش نکنه و هیچ امیدی هم برای رفتن از این جمع یا پیدا کردن کسی که حرفش رو بفهمه ، نداشته باشه . تنهایی تحمیلی به هیچ وجه قابل تحمل نیست ( همون طور که اکثر چیزهایی که تحمیل میشن قابل تحمل نیستن ) . این آدم با تنهایی خودش خو میکنه و امید داره به یک روز که این تنهایی نابود بشه . شاید یک امید واهی .
اما یک سری تنهایی ها تحمیلی نیست . خود خواسته است . آدم گاهی دوست داره از محیط اطرافش جدا بشه و آرامش به دست بیاره . به مسیری که داره میره و آیندش فکر کنه . این تنهایی موقته . چون خود آدم باعثش بوده میتونه تمومش کنه . همیشه یه امید غیر واهی برای برگشتن پیش یه سری آدم که درکش کنن و روند عادی زندگی . این تنهایی خب به نظر من خیلی هم خوب و دوست داشتنی هست چون توش یه امیدی هست که میدونی امکان نابود شدنش کمه .
به نظرم اون دسته دوم آدم ها اکثرا دچار این نوع تنهایی ها هستن .
البته قطعا همه آدم ها رو نمیشه توی یک دسته بندی جا داد . ممکنه کسی باشه که رفتاری داشته باشه که خارج این دسته بندی باشه
و اینکه من نه جامعه شناسم نه انسان شناس . فقط دوست دارم افکار مبهمی که ذهنم رو اشغال میکنه برات بنویسم تا بلکه بتونم به ذهنم یک سر و سامونی بدم . در نتیجه هیچ قطعیتی در درست یا غلط بودن حرفم وجود نداره . شاید به نظرت این حرف های من خزعبلاتی بیش نباشه رفیق . ولی خوشحال میشم تو هم نظرت رو برام بنویسی .
پ . ن : نوشتن این نامه تحت تاثیر یک تنهایی اجباری بود . یک تنهایی که مضاعف بر تنهایی ها ی قبلی شده بود 

افتخار میکنم

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 13 مهر 1393-12:24 ق.ظ

رفیق ، این دو هفته شاید کم و بیش در جریان برگزاری هفدهمین دوره مسابقات آسیایی که در اینچئون کره جنوبی برگزار میشد باشی . نمیخوام اینجا عملکرد کاروان ایران و میزبانی و فلان و بهمان رو تحلیل کنم که نه یک تحلیلگر هستم و نه کارشناس ورزشی . فقط چند کلمه حرف داشتم که تو دلم مونده بود .

هر چهار سال ( یا شاید به عبارتی هر دوسال ) که مسابقات المپیک یا مسابقات آسیایی آغاز میشه ، حدود دو هفته تب ورزش بالا میگیره . برای مدتی خبرهای شبکه های تلویزیونی و روزنامه های ورزشی پر از ورزش هایی غیر از فوتبال میشه . هر چهار سال پای تلویزیون میشینیم تا پیروزی کشتی گیرمون رو ببینیم ، نبرد تکواندو کارمون رو نگاه کنیم و تعجب کنیم از اینکه ایران در رشته ای مثل تیراندازی یا قایقرانی هم میتونه مدال بگیره .

واقعا وقتی پرچم کشورم به اهتزاز در میاد ، وقتی ورزشکار کشورم سرود ملیش رو میخوانه و با مدالش عکس میندازه  به خودم افتخار میکنم . یه ججور حس غرور . انگار که در گرفتن مدالش من با تمام بی سهمی ام ، سهیمم . لحظه ای همه مسائل فکریم رو رها میکنم - میتونن بمونن برای بعد - و با تمام وجود احساس شادمانی میکنم .

هر چهار سال عرصه ای بوجود میاد که ورزش های غیر فوتبال بتونن عرض اندام کنن . بتونن بگن ما هم هستیم ! بگن ببینین اگه رو ما یک صدم فوتبال سرمایه گزاری کنید  چقدر میتونیم موفق باشیم .

اولین مدال و آخرین مدال کاروان ایران در اینچئون رو بانوان ایرانی گرفتند . از این حیث میشه گفت هفدهمین دوره مسابقات بازی های آسیایی نقطه عطفی در ورزش بانوان کشور بود . جایی که نشون دادند برای طلا و نقره گرفتن فقط به کمی حمایت نیاز دارند . در واقع از این تریبون بهترین استفاده رو کردند . من واقعا وقتی بانوان مدال میگرفتن - دروغ چرا - بیشتر از مدال آوری اقایان خوش حال میشدم . شاید چون احساس میکنم به دلایل مختلف و به شیوه های مختلف به ورزش بانوان در کشور ما ظلم شده و جدی گرفته نشده . حالا با این عملکرد درخشانشون میتونن راه رو برای بقیه ورزشکاران خانم باز کنند . واقعا دست مریزاد .

همه ورزشکاران ما حقیقتا غیرت کردند . اگر بودجه و اهمیتی که به ورزشکاران کشور ما داده میشه و نتیجه ای که حاصل شده رو با بقیه کشور ها مقایسه کنیم ، قشنگ میبینیم که از همه توانشون مایه گذاشتند حتی اون هایی که موفق به کسب مدالی نشدند .

صحنه های دلپذیر زیادی رو در این چهارده روز از تلویزیون دیدم . لحظه گرفتن مدال طلای بانوی تیرانداز ایران ، مدال تیم قایقرانی مردان و زنان ، مدال طلای کامپوند ، مدال طلای همشهریم در دوچرخه سواری ( که بسیار میلی متری به دست اومد ) و ... تا برسیم به مدال طلای والیبال ، مدال نقره بسکتبال ( که بسیار حرصم داد :| ) ، مدال طلای بانوی کاراته کار ایرانی و عملکرد بسیار درخشان تکواندو کاران مرد و زن کشورمون ، مدال های کشتی ، بوکس  ، کبدی و حتی مدال برنز قایقرانی اسلالوم ( که به نظرم بسیار بسیار بسیار با ارزش بود ) ، همه و همه در ذهنم لحظات غرور آفرینی رو رغم زدند .

باید امیدوار باشیم که مسئولین محترم پس از کسب این نتیجه به خواب خرگوشی نرن (که البته امید آنچنانی بهشون  ندارم :| ) و در عین حال اینکه سرمایه زیادی روی فوتبال میذارن به سایر ورزش ها هم نیم نگاهی داشته باشند .

پ.ن : میدونم این نامه خیلی آشفته و سر هم بندی شده به نظر میاد ولی بر من ببخش دیگه .



مرا به نام کوچکم صدا بزن

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 8 مهر 1393-10:17 ب.ظ

رفیق تا حالا به معنی اسم کوچیکت فکر کردی ؟ همون اسمی که همیشه اول فامیلت توی برگه های امتحانی مینوشتی . هر اسمی بالاخره یک معنی ای میده . تا حالا شده فکر کنی چقدر به معنی اون اسمت نزدیک شدی ؟ اسمت رو دوست داری ؟ اگه موقع تولدت انتخاب اسمت دست خودت بود چه اسمی رو انتخاب میکردی؟ همین اسم ؟ یا ترجیح میدادی چیز دیگه ای باشه ؟

اسم آدم ها خیلی مهمه . اولین قسمت از هویت هر آدمی ، به عقیده من ، اسم اونهاست . اسم آدم حتی بهش شخصیت میده . یعنی اولین آجر از بنای شخصیت آدم رو میسازه و به عقیده من اگه کج باشه تا ثریا ممکنه دیوار شخصیت آدم کج بره بالا . واقعا به این موضوع معتقدم که بعضی جاها اسم آدم ها رو شخصیت و اعمال و رفتار اون ها اثر میذاره ؛ هر چند شاید به نظرت خنده دار بیاد .

با هر کس آشنا میشی در ابتدا به فامیل صداش میزنی . دوست های خیلی دور ، همکار ، خیلی از آشناهای توی کوچه و خیابون و محل . اما وقتی کسی رو به اسم کوچیک صدا میزنی قضیه کاملا متفاوت میشه . در واقع اگر نام خانوادگی کلید پوسته زندگی آدم باشه ، اسم ، کلید جان مایه ی زندگی آدمه . وقتی یکی رو به اسم کوچیک صدا میزنی یعنی با آدم های کوچه و خیابون براش تفاوت قائل شدی . یعنی حداقل یه لول بهش بیشتر اهمیت میدی . اسم خیلی مهمه .

"امین" . من اسم خودم رو خیلی دوست دارم . همیشه سعی کردم رفتارم به معنی اسمم نزدیک باشه . اگه قراره فقط یه صفت خوب داشته باشم همین باشه . اونقدر این اسم رو دوست دارم که حتی اگه به زمان تولدم برگردم و حق انتخاب اسم با خودم باشه ، باز هم همین اسم رو انتخاب میکنم . خیلی وقت ها اسمم بهم انرژی میده . در همین حد تاثیر گذار !

مرحوم عمران صلاحی ، که امیدوارم روحش شاد باشه ، شعر بسیار زیبایی داره :

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن


رفیق ! مرا به نام کوچکم صدا بزن . خب ؟



سنگینی آخرین روز تابستان

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 31 شهریور 1393-11:33 ب.ظ

رفیق آخرین روز تابستون رو هیچ وقت دوست نداشتم . نه وقتی که اونقدر بچه بودم که مدرسه نمیرفتم ( همیشه با پایان تابستون برنامه های ویژه تلویزیون تموم میشد ) ، نه وقتی مدرسه میرفتم و نه الان که به قولی " بچه مدرسه ای " نیستم .
نمیدونم دلیلش چی بود . اول مهر با خودش خبر باز شدن مدرسه ها رو میداد . برای من تنها اونقدر ها هم بد نبود اما قبلا اینکه انقدر زود شب میشد رو دوست نداشتم .
نمیگم مدرسه رو دوست نداشتم . اتفاقا مدرسه ذهن منو مشغول میکرد ، سرگرمم میکرد . درسته یه سری چیز هایی رو از من میگرفت ولی به جاش یه سری چیز های دیگه بهم میداد . ولی هیچ وقت 31 شهریور رو دوست نداشتم .
پاییز فصل غمناکیه . میدونم ممکنه باهاش موافق نباشی ولی هست دیگه . به دلیل زرد شدن برگ درختاست به دلیل کم تر شدن و کم رنگ شدن نور آفتاب یا هرچی ، باید قبول کنیم فصل غمناکیه . حداقل غمناک تر از باقی فصل ها .
من منکر زیبایی های این فصل نیستم . عاشق صدای خش خش برگهایِ زردِ ریخته شده از درختا وقتی که از روشون رد میشم هستم . حتی وقتی تو پیاده رو دارم راه میرم هی مسیرم رو تغییر میدم تا از روی اونا رد شم و صدای قشنگشون رو بشنوم .
اما با این همه منکر اون غم بزرگ نهفته در آخرین روز تابستون نیستم . غروب 31 شهریور انگار همه غم های دنیا رو میریزن تو دلم . فقط یه بارون کم داره .
از همه اینها گذشته ، واپسین روز گرمترین فصل سال ، برام حکم استراحت بین دو نیمه رو داره .
تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...
نیمه دوم بازی داره شروع میشه . بازی 93 !


منبع انگیزه

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 4 شهریور 1393-11:28 ب.ظ

 
بعضی روزها اونقدر حالم خرابه ، که نمیدونم چی کار کنم . که از همه چی زده میشم . که حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم . که قید هر برنامه رو دارم میزنم و میگم : به درک !
بعضی روز ها اونقدر سرم شلوغه که کلافه میشم . اونقدر دغدغه و فکر تو ذهنمه که ذهنم یه لحظه هم استراحت نداره . اونقدر که از همه چی زده میشم . که نمیخوام اصلا دست به هیچی بزنم . که میخوام قید برنامه هام رو بزنم و بگم : به درک !
اما یه چیزی هست که باعث میشه نزنم زیر همه چی و نگم : به درک ! میدونی چیه رفیق ؟
انگیزه ای که از آدم های دور و برم میگیرم ! من دوستای زیادی ندارم رفیق ، خب شایدم داشته باشم ولی رفیقی ندارم . اما آدم های دور و برم هر کدوم بالاخره حداقل یه ویژگی خوب دارن . وقتی ویژگی ها و موفقیت هر کدومشون رو میبینم با خودم میگم : چرا که نه ؟ من چی از اون ها کمتر دارم ؟ منم میتونم !
یا وقتی فعالیت مستمر بعضی هاشون رو توی زمینه های مختلف میبینم ، زمینه هایی که منم بهشون علاقه دارم ، تشویق میشم علاقه ام رو پی بگیرم .
آدم هایی که علاقه هاشون رو دنبال میکنن و میرن دنبال آرزو هاشون ، منبع انگیزه های من هستند . بهم روحیه میدن ، توان میدن .
مهم نیست که بعضیا فکر کنند دارم تقلید میکنم یا دقیقا دارم کپی برداری میکنم از این آدم ها . بالاخره آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه ، خواسته یا ناخواسته ، رفتار و کردارش شبیه اون میشه .
من توی زندگی منبع های انگیزه زیادی دارم . آدم هایی که نمیدونن چه تاثیر شگفت انگیزی توی زندگی من گذاشتن و اینکه چقدر برای من عزیز هستند . باهات شرط میبندم روحشون هم خبر نداره !
پ.ن : مدت زیادی هست که سری به وبلاگ های دوستام نزدم . باید یه وقتی بذارم و برم قشنگ نوشته هاشون رو زیر و رو کنم . جدا دلم برای خوندنشون تنگ شده .


حس وحشتناک خفگی

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 29 مرداد 1393-12:19 ق.ظ

اونقدر ننوشتم که دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره رفیق . که دیگه واژه ها فراموشم شدن . فقط ایده ها تو ذهنم وول میخورن و از درون میخورنم .
کسی دور و ورم نیست که بخوام باهاش حرف بزنم . از دغدغه هام بگم . از شک ها و تردیدها . از دیدم به زندگی و خلاصه همین چیزها . همینه که خفه خون گرفتم . سکوت اختیار کردم .
حتی توی شبکه های - به اصطلاح - اجتماعی هم تمام سعیم رو میکنم نق نزنم ، غر نزنم و هیچی نگم .
اما رفیق میدونی ؟ سخته واقعا سخته . احساس خفگی میکنم . یه خفگی همه جانبه . نه تنها نمیتونم با کسی از دغدغه هام حرف بزم ، بلکه عقاید اونا رو هم باید گوش بدم و تایید بکنم . خودم رو با بقیه هماهنگ کنم .
قبلا این توهم رو داشتم که کسی ممکنه اینجا این نامه هام رو بخونه ، اما الان که واقع بین شدم . میخوام اینجا دیگه حرفام رو بزنم . حتی ناله ، غر و خیلی چیزهای دیگه .
شاید اینجا تنها جایی باشه که منو از این خفگی مفرط نجات بده .


اشتباهی

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 15 تیر 1393-05:17 ب.ظ

از اولش هم ته دلم میدونستم که اشتباهیم
الان که توی این نقطه ایستادم و دارم به قبل تر ها فکر میکنم میبینم چقدر احمقانه به آینده امیدوارم بودم . چقدر ساده لوحانه میخواستم خودم رو به چیزی که از جنسش نبودم متصل کنم . خودم رو به آدم هایی که از جنسشون نبودم مرتبط کنم . اما جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته .
همیشه تو سرم آرزوم های بزرگ داشتم . همیشه فکر میکردم آخرش یه کار بزرگ میکنم . همیشه دلم روشن بود . اما خب شاید وقتشه بزرگ شم . شاید وقتشه از اون دلخوش کردن های کودکانه بیام بیرون . شاید بهتره  به جای "خوش بین" یه مقدار "واقع بین" باشم .
آدما ! اعتراف میکنم اشتباهی بودم ! من اهل این دنیا نیستم . شاید یکی از باگ های خلقت ، آفرینش من بوده . شاید به دنیای موازی دیگه ای تعلق داشتم و اشتباهی پرت شدم تو این دنیا . شاید نمیدونم چی ولی هر چی که بوده ، من مال این دنیا نیستم . دنیای توی ذهن من ، آینده توی ذهن من هیچ کجای این دنیای لعنتی پیدا نمیشه .
دیگه کافیه . تا کی میخوای امیدوار باشی که روز خوب میاد ؟ یا حتی میتونی روز خوب رو بسازی ؟ یه بار با واقعیت رو به رو شو . اینجا هیچ وقت نمیتونی روز خوبتو بسازی .
اشتباهی بودم . خودم رو با رویاهای شما ، علاقه هاتون و حرفاتون ( که مال منم بود ) سرگرم میکردم و فکر میکردم توی این بازی میتونم نقشی داشته باشم . اما بالاخره یه روز باید میرسید . حس میکنم این همون روزه .
یه روز باید سیمرغ بال و پر خودشو آتیش بزنه ، خاکستر بشه و از خاکسترش دوباره بوجود بیاد . و امروز همون روزه ...
همین





درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox