تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . .
 

سکوت پر معنا ترین حرف من است

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 30 فروردین 1394-05:56 ب.ظ


{...}

5

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 25 فروردین 1394-01:23 ق.ظ


همیشه آخرین چیزی که باهام میمونه کتابهامه. هیچ وقت تنهام نذاشتن و من میرم بین آدما، ولی آخرش برمیگردم پهلوی خودشون.
شبیه هیچ کس ام.


ماییم و این سرِ نترس!

نوشته شده توسط :امین
جمعه 29 اسفند 1393-11:05 ب.ظ

اینجا من و نود سه ایستاده ایم. دقیقا وسط یک رینگ. داور دست هر دویمان را گرفته و منتظریم که برنده را اعلام کند.
یک سال تمام با هم سر و کله زده ایم. مشت ها و لگد ها نثار هم کرده ایم و نمیدانم دقیقا چند زخم بر روی هم دیگر به یادگار گذاشته ایم.
اینجا اما پایان این نبرد است. پایان همه چیز. من ولی بر خلاف انتظار اصلا منتظر اعلام نتیجه نیستم. برنده باشم - با اختلاف فاحش یا اختلاف کم - یا بازنده - باز هم به همان شکل - برایم مهم نیست. از الان به نبرد سنگین بعدی فکر میکنم و تاکتیک میچینم و برنامه میریزم.
نود و سه پر بود از همه چیز . اتفاق های خوب و بد. کار ندارم وزنه بدش سنگین تر بود . اون سال عالی که فکر می کردم نبود.
توی این نبرد با آدم های جدیدی آشنا شدم. آدم های دوست داشتنی که برام الهام بخش بودن. آدم هایی بودند که آشنا شدم باهاشون ولی این اواخر بنا به جبر موقعیت مسیرمان از هم جدا شد. با ادم هایی بیشتر  از قبل آشنا شدم و چقدر دوست داشتنی بودند! در کل اگه بخوام نکته مثبتی برای این سال در نظر بگیرم همین آشناییت های مختلف و خوب بود.
ادم هایی رو از نزدیک دیدم و چقدر واقعی بودند! تلاش های افرادی رو دنبال می کردم که بهم روحیه میداد!
و و و . گفتم نتیجه این نبرد برام مهم نیست رفیق . البته برای اتحاذ تاکتیک های نبرد بعدی به عقب نگاه میکنم اما درگیرش نمیشم.
امین اینجاست. شاید حتی تنهاتر از همیشه. دلگیرتر از همیشه. اما قول میدم که حریف دست و پا بسته ای برای نود و چهار نباشم! توی نود و چهار خودمو آتیش میزنم، یا از آتیشم یه ققنوس بوجود میاد یا نابود میشم.
و الان با زخم های بیشمار به استقبال نود و چهار میرم. حتی اگه قرار باشه تهش بازنده باشم رفیق، بهت قول میدم یه میدون جنگی براش بسازم که بعدا از این نبرد برای هم قطارانش قصه ها تعریف کنه!
خبرهای خوبی میشنوی ازم. قول . قول . قول .
ویش می لاک.

ماییم و این سرِ نترس
دل رو به طوفان ها زدن
ماییم و افتادن به خاک
اما دوباره پا شدن...



هفت سین کتابی

نوشته شده توسط :امین
پنجشنبه 28 اسفند 1393-04:20 ب.ظ


دوست ندارم بهش بگم چالش. اینطوری بهم حس خوبی نمیده. همون بازی وبلاگی به نظرم عنوان قشنگ تری هست براش.
خب ماجرا چیه؟
 توی این بازی هفت کتابی که نامشان با سین شروع می شود و خوانده ایم یا گذاشته ایم شان  در «لیست انتظار خواندن» را معرفی می کنیم و از هفت نویسنده وبلاگ دیگر هم می خواهیم که این کار را بکنند.
خب حقیقتا کار سختیه. این که اسم کتاب ها به سین محدود شده باشه. من سعی میکنم هفت کتاب که با سین شروع میشه و خوندمشون رو مرور مختصری کنم اما مطمئنا اینا بهترین کتاب هایی نیستند که خوندم.سعی میکنم هفت نفر از دوستانم رو به طور خصوصی به این بازی دعوت کنم ولی  شمایی که این پست رو میخونید هم همین الان به این بازی دعوت شده اید و حواستان نبوده :)
قبل از شروع : من آدم خاطره بازی ام. خوب یا بد. بنابراین به گوشه ای از خاطراتم هم اشاره می کنم کنارشون :)
توی ادامه مطلب میتونید هفت سین رو بخونید :)


ادامه مطلب

موجودی برای درک کردن

نوشته شده توسط :امین
شنبه 23 اسفند 1393-07:31 ب.ظ

از این همه درک کردن خسته شده ام رفیق. دیگه نمیتونم درک کردن هام رو ادامه بدم. اینکه رنج بکشم و ناراحت بشم و بگم : " نه چیزی نیست. درک میکنم " خسته شدم. دلم لک زده برای اینکه رک و پوست کنده بگم : " آره. خیلی ناراحت شدم. خیلی. خیلی." بدون اینکه به این فکر کنم چقدر ممکنه دل طرف مقابل بشکنه. بی خیال بی خیال .
نمیتونم رفیق. توانش رو ندارم. یک سری از دلایلش رو توی اون نوت هایی که از گوشیم پاک شده بود نوشته بودم ( اون روز توی اتوبوس خیلی یادشون کردم. ای کاش پاک نشده بودن. لعنت به حافظه های دیجیتالی.) انگار آفریده شده ام که این و اون رو درک کنم.
فی الواقع در حین نوشتن این نامه دلم خیلی گرفته. در اوج تنهایی هام.
ولی بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.
خدا رو چه دیدی؟ ...


فقط گوش کن...

نوشته شده توسط :امین
پنجشنبه 21 اسفند 1393-12:02 ق.ظ


رفیق برات خیلی قبل ها نوشته بودم از سلایق موزیک ام. اینکه چه خواننده هایی رو گوش میدم و نظرم کلا چیه. و یادم میاد که گفته بودم محبوب ترین خواننده ام "رضا صادقی" هست.
مهم نیست که علاقه ام برای خیلی ها خنده دار بوده و هست، که حتی مسخره هم شدم سرش. آدمی نیستم که تا این حد به حرف مردم اهمیت بدم.
رضا صادقی اولین خواننده ای بود که خیلی جدی گوشش می کردم. از صداش خوشم میومد. از ترانه هایی که میخوند. از غم خیلی خیلی واقعی که توی صداش بود. چیزایی که بعدا با خیل عظیمی از خواننده های ایرانی و خارجی آشنا شدم - خوب یا بد- تقریبا هیچ جا پیدا نکردم.
از خیلی ها بپرسی رضا صادقی رو با وایسا دنیا میشناسن یا با مشکی رنگ عشقه. اما برای من تک تک تراک هاش خاطره بوده. نه اینکه بگم باهاشون عاشق شدم، نه. ولی هر کدومش منو یاد یکی از لحظه های ده سال زندگی گذشته ام میندازه . که خیلی هم هموار نبوده.
رضا صادقی اوج اوجش واسم "یکی بود یکی نبود" بود. عالی بود. همه چیش خوب بود.یادمه مدت ها انتظار "یادگاری" رو کشیدم. یادمه از سر زدن به تنها وبلاگ هواداری اون روزای رضا که به روز بود، که با نت داغون اخبار کنسرت و غیره رو دنبال کردن و لحظه شماری کردن واسه اومدن آلبوم. اینکه بالاخره آلبوم اومد ( البته به خاظر تشابه با اسم آلبوم سیاوش قمیشی که دو ماه قبلش منتشر شده بود اسمش شده بود "دیگه مشکی نمیپوشم" ). یادمه اول هاش چقدر ازش خوشم اومد ( یادمه اولین آلبوم و آخرینش بود که قبل از دانلودش از اینترنت، رفتم خریدمش و از روی خود سی دی ریپش کردم) و البته اینم یادمه که اونقدر ها برام موندگار نشد. رضا صادقی از اون موقع یه روند رو به افت رو طی کرد. آلبوم "همین..." هم بااینکه خوب بود ولی به موندگاری کارهای قبلی مشکی پوش نبود. با این همه کارهاش هنوز یه سر و گردن از بقیه خواننده ها از نظرم بالاتر بود و حداقل ارزش گوش کردن رو داشت.
گذشت و گذشت. روال کارهای مشکی پوش یه جوری بود که با بعضی جاهاش موافق نبودم . بماند.
اما آخرین آلبوم...
از همون لحظات اولیه ساخت این آلبوم توی اینترنت و اینستاگرام شخصی رضا، دنبالش می کردم. آلبومی که اولش قرار بود با اسم "هیچ" منتشر بشه ( اسمی که ازش اصلا خوشم نمی اومد. منو یاد یه البوم از یه به اصطلاح خواننده مینداخت که ازش بدم میاد). اما هر چه گذشت اتفاقای عجیب و غریبی افتاد و آخرش اسم آلبوم شد " فقط گوش کن".
خود رضا خیلی به این البوم امیدوار بود. از پست هاش معلوم بود. منم از تک و توک د