تبلیغات
نامه هایی به تنها رفیقم . . .
 

باید برای زندگی جنگید

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 1 فروردین 1395-09:56 ق.ظ

هر سال اسفند که میشه همه جا بوی بهار میگیره. خیابونا شلوغ میشن و مردم میریزن توی مغازه‌‌ها. درختا شکوفه میدن و حتی بارون هم بوی بهار میگیره. هر سال اسفند ادم هوایی میشه و نمیتونه کاری بکنه و البته همیشه اون اخر سال قراره به خاطر همه کارای نکرده و ناتموم مونده جونت بالا بیاد. من این حس و حال رو دوست دارم. بهار رو دوست دارم. زنده شدن دوباره طبیعت رو دوست دارم. همین که آدما به خودشون میفتن که کاراشون رو جمع و جور کنن، بدو بدو های آخر سال و حتی خورشید کم جون اخر اسفند رو دوست دارم.

اما اینا بهم حس عید رو نمیده رفیق. اره همشون دوست داشتنی ان اما بهم نمیفهمونن عید اومده. فقط وقتی میتونم رسیدن عید رو باور کنم که ویژه‌نامه‌های نوروزی مجله‌ها رو بگیرم دستم. اون موقع است که دیگه باورم میشه جدی جدی سال داره عوض میشه! امسال هم از این قاعده مستثنی نبود. درسته که فرصت مطالعه مجله‌ رو کمتر از قبل دارم اما دلیل نمیشه روزای اخر اسفند هر روز به دکه روزنامه فروشی سر کوچمون سر نزنم و کلافه اش نکنم که فلان مجله اومد؟ فلان ویژه‌نامه رسید؟

94 تموم شد. برای من 94 سال بسیار بسیار پر اتفاقی بود. داشتم نامه‌ای که آخر سال 93 نوشته بودم رو میخوندم. میدیدم واقعا امسال همون بهترین سال زندگیم بوده ( گوش شیطون کر). همون سالی که خودمو آتیش زدم و یه ققنوس جدید متولد شد. زخم؟ بدون زخم هم مگه میشه زندگی؟ اما خب یه مرهم هایی هست که زخم‌ها رو از یادت میبره. 94 رو توی خاطرم ثبت میکنم. شاید اگه عمر کردم، 30 سال یا 40 سال دیگه روی یک صندلی نشسته بودم توی ایوون خونم و چایی میخوردم و به منظره رو به رو نگاه میکردم ( آرزو بر جوانان عیب نیست رفیق :دی)، وقتی داشتم خاطره این 50 یا 60 سال عمرم رو مرور میکردم از 94 به عنوان یکی از نقاط عطف زندگیم یاد کنم. خدا امسال ادمایی رو بهم داد که برام عزیزن. مثل خانواده حتی بعضا بیشتر. تنها چیزی که توی سال جدید از خدا میخوام اینه که سال 95 ازم نگیرشون. نه 95 و نه سال‌های بعدش.

زندگی بالا و پایین داره رفیق. هی یه کاری میکنی و میکنی و میکنی و نتیجه نمی‌گیری. اما این دلیل نمیشه که از کارت دست برداری. تو باید ادامه بدی. باید برای زندگیت بجنگی. برای راحتی و اسودگی توی این دنیا نیومدیم که بخوایم همه چیز رو به راحتی بدست بیاریم. باید زخمی بشی، خون ازت بره، مجروح بشی تا بتونی به اون چیزی که میخوای برسی. اون وقتی که به هدفت میرسی - حتی اگه کل بدنت پر از درد و زخم های راه باشه - همه چیزو فراموش میکنی. امیدوارم بهم انگ شعاری بودن نزنی.

پارسال برنامه‌‌های زیادی داشتم. خیلی هاش عملی شد، خیلی هاش حذف شد، خیلی برنامه های جایگزین اومد جاش و در کل اصلا مسیر زندگیم عوض شد. الان به چیزهایی فکر میکنم که یک سال پیش همین موقع توی مخیله ام هم نمی گنجید. ادم همین قدر تغییر پذیره.

امسال هم برنامه دارم برای سال جدیدم و امیدوارم بتونم کنار عزیرترین‌‌هام به یه جایی برسونمش. سال 95 قراره سالی پر از خبرای خوش باشه، انشاالله.
95 رو با امید بسیار آغاز میکنم و ایمان دارم که خدا هم ناامیدم نمیکنه.

و در پایان: هرچی که باید اتفاق بیفته، میفته یه روز. نگران نباش. سال نوت مبارک رفیق.


حرکت پر سرعت تقویم

نوشته شده توسط :امین
سه شنبه 29 دی 1394-09:43 ب.ظ

از کجا شروع کنم ؟ اوووم.
یک سال دیگه به عمرم اضافه شد رفیق. به همین سرعت یک سال گذشت. یک سال پر از اتفاقات زیاد.
امسال شاید پر اتفاق ترین سال زندگیم بود. قضایایی برام پیش اومد که شاید به اندازه چندین و چند سال بهم تجربه اضافه کرد. سال عجیبی بود. همیشه با خودم میگفتم بعیده سالی بیاد و آخرش برگردم بهش نگاه کنم و یه لبخند رضایت آمیز بزنم.
امسال دیوانه وار شروع شد. دو ماه ابتدایی که به افسردگی و غم گذشت، اما از اواخر زمستون ورق برگشت. ادم هایی داشتن تو زندگیم پر رنگ می شدن که فکرشم نمیکردم الان به جرئت بگم جزو عزیزترین هامن. ادم هایی که جلوه قشنگ تری از زندگی رو نشونم دادن.
امسال خیلی عجیب بود. دقیقا چیزهایی که اصلا حتی تصورش هم نمی کردم برام اتفاق افتاد. یادته پارسال برات نوشتم حس میکنم خدا برام برنامه داره؟ اون موقع دعا میکردم برنامه های خوبی باشه. بود رفیق. خیلی خوب. فوق العاده.
خدا توی لحظه لحظه زندگیم بهم لطف داشته، حتی وقتایی که ازش برگشتم. همیشه اطرافم بوده و همیشه لطفش شامل حالم، اما شاید اون قدر ها به نظرم نمی اومد. ولی امسال یه کاری کرد  باهام که دیگه دهنم کامل بسته شد. که دیگه نمیشه حتی به انکارش فکر کرد! امیدوارم نا امیدش نکنم.
3 تا ادمی که اومدن و یه جون دیگه به زندگی بی رمق و تکراری و از نفس افتاده من دادن. بی نهایت خدا رو به خاطرشون شکر میکنم و امیدوارم همیشه دلشون آروم باشه.
نمیدونم چی بگم. واژه ها قاتل احساساتند و نمی تونم احساساتم رو هیچ رقمه بیان کنم رفیق.
یک سال دیگه به عددهای عمرم اضافه و از فرصت زندگیم کم شد. امیدوارم سال جدید هم به کیفیت امسال و بهتر از امسال باشه.
ترانه خواجه امیری رفته تو مخم: همه دنیا بخواد و تو بگی نه، نخواد و تو بگی آره تمومه/ همین که اول و آخر تو باشی، به محتاج تو محتاجی حرومه
همین...


جلوه رحمت خدا

نوشته شده توسط :امین
شنبه 5 دی 1394-03:18 ق.ظ

رفیق دور و برت رو نگاه کن، همه جاش نشانه های رحمت خدا رو میبینی. از بارون و برف و گل و بلبل بگیر تا همین سلامتی و عقل و هوشی که بهمون داده. اما اگه به من بگن بزرگترین رحمت خدا چیه؟ هیچکدوم از اینا رو انتخاب نمی کردم.
به نظر من بزرگترین لطف خدا در حق بشریت چیزیه که اگه نبود به جرأت میگم دنیا یک لحظه قابل زندگی نبود. بشر نمیتونست سختی های زندگی رو تاب بیاره. بزرگترین لطف خدا اون چیزیه که دقیقا روح خدا توش موج میزنه. اگه مادرا نبودن جهان هر لحظه از هم می پاشید.
مادرا اون نهایت نهایت نهایت تجلی خدا روی زمینن. اگه توی هیچ چیزی خدا رو نبینی، توی مادرا نمیتونی خدا رو نبینی. مادرا این فرشته هایی که شاید خودشون هم ندونن چقدر فرشته ان و چقدر برای بچه هاشون ارزشمندن و ندونن چقدر عزیزن. ندونن که الکی نیست بهشت زیر پاشونه و شاید حتی ندونن جهان روی سر انگشتشون میچرخه.
اون بزرگوار یه چیزی میدونست که میگفت دختر رحمته. دختری که قراره در آینده تبدیل بشه به مادری که همه چیز بچه هاشه. از الگوی زندگی بگیر تا یار و غم خوارش.
توی اطرافیانم دارم دوستانی که مادرشون رو از دست دادن و واقعا امیدوارم اون روزی نیاد که زبونم لال زبونم لال زبونم لال مرگ مادرم رو ببینم. امیدوارم من زودتر از اون بمیرم و اون روز رو نبینم. گرچه این اتفاق ممکنه بیفته هر آن ولی تنها چیزی که شاید ترجیه میدم بهش فکر نکنم همین یک موضوعه. من و مادرم شاید در خیلی موارد تفاوت سلیقه و عقیده داشته باشیم، شاید دنیامون از هم دور باشه ولی همینکه نگاش میکنم که اروم خوابیده ارامش میگیرم، ته دلم یه نور امیدی جرقه میزنه. همین که تا اینجا رسیدم، بعد خدا مدیون مادرم هستم.
من ادم احساساتی هستم رفیق و خیلی چیز عجیبی نیست موقع نوشتن این نامه دارم اشک میریزم. ازت میخوام تا زمانی که مادرت هست، تا زمانی که میتونی ببینیش و بغلش کنی، حتما بغلش کن، بوسش کن و قدرش رو بدون. هر لحظه رو باید غنیمت دونست. مگه چقدر عمر میکنیم؟

اگه دست من بود به آسمون میگفتم که ستاره هاشو دور سرت بریزه / دنیامو میدادم پای چشات بفهمی، یه نگاه سادت چقدر برام عزیزه

همین.


ولی دل به پاییز نسپرده ایم

نوشته شده توسط :امین
شنبه 9 آبان 1394-12:17 ق.ظ

امروز سالگرد فوت قیصر بود و من حتی وقت نکردم براش چیزی بنویسم.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم

همین


خش خش...

نوشته شده توسط :امین
چهارشنبه 1 مهر 1394-01:23 ق.ظ

خش خش ... صدای پای خزان است یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...


سلسله غیر قابل پیش‌بینی حوادث

نوشته شده توسط :امین
دوشنبه 2 شهریور 1394-11:52 ب.ظ

ایده سفر در زمان برای خیلی‌ها شاید ایده مضحک و حتی غیر‌ممکنی باشد، اما برای پسر بچه‌ای که در دنیای فانتزی و علمی‌تخیلی زندگی کرده و بزرگ شده است، نه. همیشه آدم‌ها دوست داشته اند به گذشته برگردند. که، اتفاقات بد گذشته را تغییر بدهند . که، بیشتر با اتفاقات خوب زندگیشان سر کنند. شاید یکی دوست داشته باشد به گذشته برگردد، به یک هفته قبل که عزیزی را از دست داده و لحظه لحظه بودن با او را دوباره لمس کند. با این حال سفر در زمان برای من نه تنها هیچ‌وقت جزء آرزوهایم نبوده، بلکه از آن دست مواردی بوده که همیشه از آن‌ فراری بوده‌ام.

منِ امروز، بعد از چندین سال زندگی، با قدری تجربه و از سر گذراندن انبوهی از اتفاقات خوب و بد، اینجا ایستاده‌ام. شخصیت به خصوصی دارم، دوستانی دارم که دوستشان دارم، عزیزانی دارم که از دستشان داده‌ام و خاطرات تلخ و شیرینی هم از گذشته، همراهم به دوش می‌کشم. حال اگر تکنولوژی به حدی برسد که بتواند به من امکان سفر در گذشته را بدهد، اولین چیزی که ذهنم را مشغول خواهد کرد این است که به چه زمانی بروم؟ مطمئنا دوست ندارم سوار این ماشین زمان شده و در میان خاطرات و اتفاقات بد، از آن پیاده شوم.

نگاهی به گذشته‌ام می‌کنم و می‌بینم در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام، غم و شادی جدا از هم را تجربه نکرده‌ام. حتی چه بسیار غم‌هایی که بعدها باعث شادی‌ام شده‌اند و چه بسیار شادی‌هایی که علت غم‌های بعدی‌ام بوده‌اند. می‌نشینم و با خودم حساب و کتاب می‌کنم. دوست دارم به گذشته برگردم و غم‌هایی را از آن حذف کنم که بعد‌ها باعث خوشحالی‌ام شده‌اند؟ یا به گذشته بروم و خط باطل روی شادی‌هایی بکشم که به مرور، باعث فرو رفتنم در یک غم بزرگ شده‌اند؟

اگر از این مجادله ی با خودم موفق بیرون بیایم و بتوانم زمانی را برای سفر انتخاب کنم، چه تضمینی وجود دارد که بعد از تغییر اتفاقی در گذشته ، همان اتفاق باب میل من در آینده رخ بدهد؟ گذشته و آینده مجموعه‌ای از اتفاقات سلسله وار هستند. اگر به گذشته بروم و یکی از زنجیر‌های این سلسله را جدا کنم یا تغییر بدهم، از کجا معلوم که سلسله اتفاقات بعدی دستخوش هیچ تغییری نشود؟ شاید باعث شود اتفاقات بسیار خوبی برایم در آینده رخ بدهد، اما به همان اندازه ممکن است سبب بروز اتفاقات ناگوار و دردناکی شوند. ارزشش را دارد؟

اما دلیل اینکه دوست ندارم به گذشته برگردم، هیچ کدام از این‌ها نیست.

من، جایگاهی که امروز دارم را، خوب یا بد، دوست دارم. وضعیت زندگی من صد‌ در ‌صد عالی نیست. همه چیز باب میل من و آن‌طور که من می‌خواهم پیش نرفته و نخواهد رفت. اما تمام آن اتفاقات گذشته، خوب یا بد، منِ فعلی را ساخته‌اند.

به گذشته بر می‌گردم. گاهی از افکارم، کارها و رفتارم خجالت می‌کشم. گاهی برایم خنده دار است که چقدر ابلهانه رفتار کرده‌ام. اما همین چیزها من را ساخته‌اند. من ذره ذره ساخته شده از گذشته‌ام هستم و این من را، جدا از ویژگی‌های خوب و بدش، دوست دارم.

 بسیاری از افراد ممکن است از اینکه بتوانند در زمان سفر کنند، ذوق‌زده شوند. اگر اپراتور این ماشین زمان از آن‌ها بپرسد : "دوست دارید به جه زمانی بفرستمتون؟" بلافاصله تاریخی را اعلام کنند. زمانی که شاید تمام عمر حسرت تجربه دوباره آن را داشته‌اند. اما من ترجیح می‌دهم از او تشکر کنم، راهم را بکشم و بروم. زندگی بازی لحظه‌هاست. بازنگشتن لحظه‌ها هم از قواعد اصلی آن است و من نمی‌خواهم قواعد این بازی را به هم بزنم، حتی اگر اجازه این کار را داشته باشم.

پ.ن 1: خیلی قبل تر ها میخواستم این متن را بنویسم، اما تنبلی مانع آن میشد. خب مسابقه ماشین زمان میهن بلاگ باعث شد تکونی به خودم بدم و بالاخره بنویسم این متن رو. البته هدف از نوشتن متن برنده شدن در مسابقه نبوده، چون میدونم با یک متن شایسته برنده شدن فاصله زیادی داره.

پ.ن: این متن توی وبلاگ مخصوص مسابقه ماشین زمان نیز منتشر شده. اگه دوست داشتید میتونید برید اونجا و اون دکمه سبز اخر مطلب رو به نشانه پسندیدن بزنید. دوست نداشتید هم که هیچ :)



هاگوراسان

نوشته شده توسط :امین
یکشنبه 11 مرداد 1394-09:20 ب.ظ

دارن شان همیشه جزو یکی از نویسنده های محبوبم بوده. هنوز هم هست. بالاخره با کتاباش یه زمانی شب ها رو بیدار موندم و روزها منتظر کتاب بعدی مجموعه هاش بودم.

حالا دارن شان اولین نقطه فعالیت رسمی من به عنوان مترجمه. یه مسیری که توش قدم گذاشتم و قصد دارم تا جایی که بتونم توش جلو برم. قبل از این هم ترجمه هایی داشتم. ترجمه هایی که به نظرم اونقدر کیفیت نداشته که منتشر بشه. اما خب هاگوراسان به نظرم به اون حد از کیفیت قابل قبول به عنوان اولین اثر رسید و تصمیم گرفتم منتشرش کنم. قدم اول توی یک راه پر پیچ و خم.

هاگوراسان یک داستان کوتاه از دارن شانه که شاید به نظر کودکانه بیاد. خود دارن شان در مورد این کتاب مینویسه که بعد یکی از سفرهاش به ژاپن الهام گرفتدش. اون معبد و کوهی که تو داستان توصیف میکنه هم وجود خارجی داره. این داستان پیش از این به عنوان داستان کوتاه و دو سه سال پیش به عنوان یک کتاب مستقل چاپ شده. فانتزی کودکانه اما به نظرم شیرینیه.

به هر حال اگه بخونید و نظرتون رو بهم بگید خوشحال میشم. ترجمه مطمئنا بی نقص نیست و اگه اشکالاتش رو به من گوشزد کنید بهم لطف کردین.

هاگوراسان

این داستان را در مجله اینترنتی شگفت‌زار بخونید

پ.ن: برنامه های جدیدی دارم واست ...


کوپن های دروغ

نوشته شده توسط :امین
پنجشنبه 18 تیر 1394-05:41 ب.ظ

هر وقت و هر جا بحث دروغ میشه، همه پشت دستشون رو گاز میگیرن که نه! دروغ چیه! دروغ خیلی کار بدیه! ما که دروغ نمیگیم و از هرکی دروغ میگه بدمون میاد! خب به نظر من رفیق، همین حرف خودش بزرگترین دروغ تاریخه. درسته که همه از دروغ بدشون میاد و همه اونو کار خیلی بدی میدونن، اما واقعا میشه کسی تو زندگیش دروغ نگه اصلا ؟ حتی یه دروغ کوجولو؟ مهم نیست توی چه دوره از زندگیش. بالاخره ادمیزاد یه جاهایی، بسته به اخلاقیاتش میتونه کم یا زیاد بشه، دروغ میگه و این انکار نشدنیه.

اما بحث اینجاست که سر چی دروغ بگیم.

به نظرم همه ما ادم ها یک سری کوپن های دروغ داریم که میتونیم مصرفشون کنیم. بیشتر از اون کوپن هامون مصرف کنیم ادم دروغگویی محسوب میشیم و اگه در همون حد باشه شاید یه ادم معمولی به نظر بیایم. اما باز سوال اینجاست که کوپن ها رو کجا مصرف کنیم؟

به نظرم بهتره کوپن ها رو فقط سر چیزهای با اهمیت خرج کنیم. اگه سر چیزهای پیش پا افتاده این کوپن ها رو خرج کنیم و بعدا لو بره که دروغ گفتیم، خب دیگه حرف های جدیمون رو کسی باور نمیکنه. یا اگه خوشبین باشیم، دیگه کسی اونقدر ها که باید به حرف های جدیمون وقع نمی نهد.
سخنی نیست دگر.

پ.ن: چی شد که این نامه رو نوشتم رفیق ؟ یه دوستی مدتی پیش یه دروغی سر یه چیز خیلی بی اهمیت گفت و منو به فکر برد که چرا؟ واقعا چرا باید همچین دروغی گفت؟ چرا باید کوپن هامون رو انقدر با دست و دلبازی خرج کنیم؟





درباره وبلاگ:



نامه های گذشته:


طبقه بندی:


آخرین نامه ها:


دوستان وبلاگ نویس:


وبسایت های دوست:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Amin's bookshelf: read

The Amulet of Samarkand
3 of 5 stars
اول که شروع به خواندن این کتاب کردم،در همان صفحات آغازین،حس کردم که کتاب چندان خوبی نیست.کتابی دیگر راجع به دنیای جادوگران که باز با همه جادوگرانی که میشناختیم تفاوت دارند و قوانین خاص و غیره و غیره. خب اگر کتاب های اینچنینی زیاد خوانده ...
Appointment with Death
3 of 5 stars
آغازش متفاوت بود با سایر کتابهای کریستی. بد نبود.
Murder on the Orient Express
4 of 5 stars
ایده قتل در قطاری که توی برف گیر کرده و با هیچ جا ارتباط نداره واقعا نو بود. شخصیت ها و جزئیات بسیاری داشت داستان(که من داستان با شخصیت زیاد رو انقدرها دوست ندارم) و برای اولین بار از پایان بندی کریستی لذت نبردم. قضیه اون چاقوی خونی توی ...

goodreads.com


2014 Reading Challenge

2014 Reading Challenge
Amin has read 5 books toward his goal of 40 books.
hide







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox